درباره نویسنده
محمد مهدی متولیان
تویی بهانه ی آن ابر ها که میگریند بیا که صاف شود این هوای بارانی...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • حاجی شرلوک هلمز میشود !
  • عاشقی کن !
  • خریدارم بلا را !
  • تصمیم !
  • الله مع الصابرین. . .
  • عشق زنجیر عادت نیست!
  • ترس و امید ...
  • فقط خدا...
  • خوبم ... از قبل خیلی بهترم....
  • فردا میرم قاسمیون ...
  • سلامی به بلندی برج میلاد ....
  • دوستت دارم ای رفیق !
  • هیئت قاسمیون نمیرم
  • از دروغ متنفرم....
  • زندگی خیلی پیچیدس....
  • نگران من نباشید لطفا...
  • واقعا نابود شدم دیگه ....
  • همه حال من خوب است
  • من افسرده شدم؟؟
  • می خواستم حذفش کنم...
  • فکر کنم میفهمم .....
  • فکر کنم میفهمم...
  • خدایا ... هم دم من میشی؟
  • سفرنامه جمکران
  • مشکلات
  • عشق واقعی
  • رمضان
  • یا قمر بنی هاشم
  • خدایا!
  • ازدواج
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • دی ۸٦
کدهای اضافی کاربر



معرفت
دروغ نمیگویم ، پس لازم نیست چیزی را به خاطر بسپارم.
حاجی شرلوک هلمز میشود !
نویسنده: محمد مهدی متولیان - چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٠

بسم الله النور

سلام علیکم

حال شما خوبه ؟ همگی خوب و خوش و سرحال و سلامت هستید ؟ ایشا الله که همه خوب باشن . . .

من ؟ من خوبم یا نه ؟ سوال کردن داره ؟ معلوم نیست از رنگ رخسارم ؟ یه مدتیه دیگه به اون دوران شوخ بودن و شاد بودن قبل فوت مامان بزرگ برگشتم . شدم همون حاج مهدی ای که با رفتارش سعی میکرد اطرافیانش رو بخندونه . همون حاج مهدی که همه دوستش داشتن . همون حاج مهدی که هم حرمت ها رو حفظ میکرد هم شخصیتش رو و هم گاه و بیگاه با تیکه ها و حرفاش بقیه رو میخندوند . دو - سه رو پیشا انقدر مامانم رو خندونم که دلش درد گرفت و التماسم میکرد تو رو به خدا بسه . . . دوران بدی بود . واقعا خدا رو شکر که این فرشته نجاتش رو فرستاد و دستم رو گرفت و نجاتم داد . کاش هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت اونو از من نگیره . واقعا اگه اون نبود من نمیتونسم دیگه ادامه بدم . الان خیلی خوبم . واقعا در اوج به سر میبرم . فقط فقط فقط تمرکز کردم روی این که یه حاج مهدی دوست داشتنی و خواستنی بشم و همه شرایط رو فراهم کنم برای تشکیل یه خانواده جدید . من و عیال . فقط دارم به زندگیمون فکر میکنم و بس . دیگه این که چه اتفاقی داره توی این دنیا میوفته و کی به کیه اصلا به من مربوط نیست . سیاست هم رها کردم . بذار همه دنیا انقدر توی سر و کله هم بزنن تا بمیرن . به من چه ؟ من فقط میخوام اول خدا بعد هم زنم ازم راضی باشن . فقط میخوام بهترین ها رو برای عیالم فراهم کنم . میخوام بهترین زندگی رو براش ردیف کنم . فقط میخوام اونو داشته باشم و بس . دیگه هیچی نمیبینم و نمیشنوم . رسماُ توی یه دنیای دیگه سیر میکنم . فقط خدایا تو بخواه که تو بخوای خیالم راحت راحته که دیگه میشه . . .

چقدر خوبه آدم توی تنهایی هاش بیاد و بنویسه . کاش بیشتر تنها بشم .

برام دعا کنید بعد کنکور بتونم یه کاری راه بندازم یا یه کاری پیدا کنم . درآمدش مهم نیست زیاد . همین که یه جا دستم بند باشه مهمه . برا پول در اوردن راه های دیگه ای بلدم . فقط میخوام یه جا کار کنم که پس فردا میرم خاستگاری بگم فلان جا کار دارم جلو فامیل زنم خیت نشم . مامان که میگه چه اشکال داره همین طوری بری؟ برو بگو دانشجو ام راه درآمدم هم اینه . دلیلی نداره مخالفت کنن ... این مامان و بایای منم انقدر راضی شدن که بعد کنکور اگه با همین دستی خالی هم بگم پاشید بریم خاستگاری پا میشن میان . یکی نیست بگه آخه شما خودتونو بذارید جای اونا فکر کنید دارید دختر شوهر میدید ! حالا بببینید به یه پسری با شرایط من بله میگید یا نه ؟

مامان البته حرف جالبی میزنه . میگه خب ما میریم آشنا میشیم میگیم شما همدیگه رو میخواید که شوهرش ندن بعد فرصت هست کار پیدا کنی . اونا هم ببینن که جدی هستی بهت فرصت میدن . اما نه . من اینجوری دوست ندارم . یه جور ذلت خاصی پشت پرده این رفتار برای داماد هست . میخوام از اول با دست پر برم . فقط کار میخوام . یه کار میخوام . بعد کنکور البته . آخ خدا خودت راست و ریست کن همه چیزو . . .

عیالم را خبری نیست . حتما دارد برای جشن تولد برادر زاده اش زحمت میکشد . کاش زود تر فردا شود . شاید فردا بیکار باشد . . .

موندم بعد کنکور چطور عیال داری کنم . آخه الان 24 ساعته بیکار توی خونه نشستم هی زرت و زرت پیامک میزنیم و میزنگیم اما بعد کنکور شرایط فرق میکنه . دیگه کی میتونه منو توی خونه بند کنه . ییادش بخیر سال پیش . خدایا بازم به دادم برس !

عاشقی واقعا بد دردیه . به خصوص این که این همه از عشقت دور باشی . حتی گاهی انقدر دلت تنگ میشه که چاره ای جز خواب نداری . آخه خوابیدن خیلی خوبه وقتیی میخوای به چیزی فکر نکنی و یا کمتر تحمل کنی دردی رو . دیدی اینا که مریضن و درد دارن هی میگن بگیر بخواب خوب میشی؟ خوب وقتیی میخوابن هم درد رو نمیفهمن هم این که کمتر بهش فکر میکنن . منم اساسا وقتی دلم میگره خواب رو به هر چیزی تررجیح میدم وقتی کاری از دستم بر نمیاد . . .

به مکالمه زیر توجه فرمایید :

مامان : مهدی !

من :جانم مادرم ؟!

مامان : س.خ داره میاد ؟

من :آره آخر برج میاد . بهت که گفته بودم . چطور؟ مگه حالا چی شده؟

مامان : آخه 3 روز رفتم سفر غر نزدی . شنبه رفتی پیش مهندس اونطور امتحان دادی و ریاضی و فیزیکش رو 80 زدی . بعد همش داری با دمت گردو میشکونی . منو میخندونی . شادی کلا . راستش رو بگو ! این هفته میاد یا آخر برج ؟

من :به خدا آخر برج داره میاد . دروغم چیه ؟

مامان : پس چرا انقدر شادی ؟

من :مگه بده آدم شاد باشه ؟

مامان : نه ولی تو غیر عادی به نظر میرسی

من :عاشقیه دیگه !

مامان : باز تو چرت و پرت تحویلم دادی ؟ ما جوون بودیم رومون نمیشد به پدر مادرمون بگیم تو . اونوقت تو راست راست نشستی توی چشمام نگاه میکنی میگی عاشقیه دیگه ؟

من :(باز این آتیشی شد . . . خب خودت میگی داره میاد یا نه) خب پدر و مادر های قدیم هم میرفتن سفر برا معشوق پسرشون سوغاتی نمی اوردن . این به اون در . . .

مامان : اصلا تقصییره منه که به احساساته تو بها میدم و آدم حسابت میکنم . پاشو برو بیارشون میخوام ببرم بدم به دوستم .

من :متاسفم ! جنس گرفته شده پس داده نمیشود . . .

مامان : بذار بابات بیاد . حالیت میکنم .

من :بابا که طرف منه

مامان : بابات طرفه پوله

من :من غلط کردم اصلا . اینطوری خوبه ؟ راضی میشی ؟

مامان : پر رو !

من :مادرم ! عزیزم ! آخه کی میتونه جای تو رو توی قلبم بگیره ؟ مادر یه دونست . مادر مثل تو پیدا نمیشه . تو یه جور عزیزی اونم یه جور ! هرکی جای خودشه . تو خیلی خوبی . تو مادرمی . عزیزمی . تاج سرمی . میخوای اصلا بگم نیاد ؟ راضی میشی اینطوری؟

مامان : راست میگی مهدی؟ اینا رو مهندس بهت یاد نداده که بگی ؟

من : نه به خدا دروغم چیه ؟ میخوای جلو خودت زنگ بزنم بگم نیاد اگه راضی نیستی ؟

مامان : نه نه نه ! این کارو نکنی ها ! بذار بیاد ببینیش . اونو چرا اذیت میکنی . اصلا بیا این بوق ادلار رو هم بگیر وقتی اومد ببرش یه جای خوب غذا بخورید آبروت نره . . .

من :مامان دوستت دارم . . . .

ایینو میگن سیاست ! سیاست مداری نه سیاست بازی ! واقعا زن ها موجودات عجیبی هستن و مادر من هم عجیب تر . فقط 4 تا جمله بگی که دوستت دارم میخواد قلبش هم در بیاره تقدیمت کنه . حالا من که مادرم رو هم دوست دارم اما کلا یاد گرفتم نباید جلوی پدر و مادر ایستاد . باید باهاشون همراه بشی بعد بکشونیشون توی مسیر خودت . همین کاری که من کردم . اول داشت دعوام میکرد که فلان و بهمان بعد آخر سر دراورد بوق ادلار هم بهم داد گفت جلو زنت کم نیاری . واقعا چرا ؟ چرا من انقدر موجود کثیفی هستم ؟ شوخی کردم بابا ! راست و حسینی حرفای دلم رو بهش زدم . اگه اهل سیاست بازی بودم میتونسم کارای دیگه ای بکنم که نکرد و هیچوقت هم نخواهم کرد . . .

چرا من دیکته ام انقدر ضعیفه ؟ خب معلومه ! چون وقتی معلم توی دبستان دیکته میگفت من از لحن تحکم آمیزش بدم میومد برا خودم داستان حسین کرد شبستری مینوشتم همیشه هم نمره دیکته ام 10 بود . یه بار فقط یه معلم هنر داشتیم خیلی خواهر مهربونی بود اومد با ملایمت دیکته گفت من شدم 20 . دیگه یاد ندارم دیکته 20 شده باشم . کلا از امر و تهی بدم میاد . کاری داری امری داری فرمایشی هست مصالحت آمیز امر کنید بنده سر تا پا گوشم .

چه ربطی داشت الآن اینا به همدیگه ؟ بیخیال مهم نیست !

سال بعد همین موقع من کجام ؟ عیالم کجاست ؟ یعنی میشه ؟ خدایا میشه که بخوای ؟میشه که بتونم ؟ خدا کمک !

دلم برا عیال تنگ شده . کاش همسایه دیوار به دیوار بودیم و گوشم رو میچسبوندم به دیوار تا صداش رو بشنوم و آروم بشم و دیگه لازم نباشه بزنگم و اذیتش کنم ساعت ها پشت تلفن . . .

گفتم تلفن یاد قبض تلفن این دوره افنادم . خداکنه قبل از مامان بتونم قبض رو بردارم . هی وای بر من !

دلم گرفته ! بیخیال . این وبلاگ هم جزیی از ظاهر من حساب میشه دیگه . قبلا ها که آشنا ها آدرسش رو نداشتن جزیی از درونم بود و کمی از غم و غصه هام رو توش خالی میکردم اما الان دیگه جزیی از ظاهرم شده و باید ظاهرم شاد باشه . شادی مومن در ظاهر او و غمش در دل اوست . من ادعای مومن بودن ندارم اما این شیوه رو بیشتر میپسندم . . .

میام گه گداری میخندونمتون اما دیگه از غم و غصه خبری نیست ! غم و غصه هام مال خودمه . خاطرات تلخ مال خودمه . زندگی و گذشته من مال خودمه . بقیش مال شما . البته عیال که به سرتاسر قلب ما راه داره بحثش جداست اما اونم دوست ندارم ناراحت کنم با غم و غصه های خودم . یا علی بی غم اول دبیرستان به خیر . واقعا بی غم بود . . .

دیگه خسسته شدم . برم یه چیزی بخورم شاید از عیال هم خبری بشه . شما رو هم به خدای بزرگ میسپرم . امیدوارم از تماشای این وبلاگ لذت کافی رو برده باشید . تا فرصتی دیگر بدرود . خدانگهدار !

یا علی

نظرات ()



عاشقی کن !
نویسنده: محمد مهدی متولیان - پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٤

بسم الله النور

سلام به همگی

امیدوارم حال همه شما هایی که دارید این نوشته رو میخونید خوب باشه . من . محمد مهدی متولیان . ملقب به حاجی الان توی خونه مون تنهام . مامانم امروز صبح زود از خونه زد بیرون و به سفر رفت . سفر سه نفره مامان و دختر همه فرزانه و دوست دختر عمه فرزانه . تا یکشنبه ظهر هم نمیاد . رفتن کیش . جای شما خالی . جای خودمم خالی . نه . جای خودم و عیالم خالی . حالم خوب نبود . قراره سه شبانه روز توی این خونه تنها باشم . اگه فقط غذا پختن و مراقب خونه بودن بود اینقدر دپبرس نمیشدم . متاسفانه هم خرگوشا هستن و باغچه و حیاط و کلی خرید و از این جور خاله زنک بازی ها . خدا به دادم برسه . کاش عیال بود کمکم میکرد . یا نه . بود و حداقل تنها نبودم . کلا کاش بود . نه الان که تنها شدم . کلا به بودنش احتییاج دارم . وقتی هست یه جور اعتماد به نفس خاصیی دارم . بیخیال ...

امروز صبح با مامان بیدار شدم . از موقعیی که رفت نشستم پای درسا . بعدش هم یه کمی با عیال حرفیدم . بعد بازم درس . ناهار هم یادم رفت بپزم مجبور شدم زنگ بزنم از بیرون بیاد .ناهار خوردم نشستم منتظر عیال کنار کتبابا اما هنوز از عیال خبری نیست . احتمالا دستش بنده یا مهمون دارن . به هر حال دلمون گرفته بود مزاحم عیال هم نتونستیم بشیم این شد که گفتم یه یک ساعتی به خودم استراحت بدم بیام برانون

یه چند وقتی هست که اوضاع درسا خیلی به سامان نیست . یه یک هفته ای میشه . افسردگی گرفتم بدجور . از کنکور یه کوچولو ترسیدم . نه . از کنکور نه . از نتیجه ی کنکور . از اتفاقای بعدش . شاید به نظرتون بیاد از حرف و حدیثای فک و فامیل و در و همسایه و اینا تزسیدم . یا رفتار مامان و بابا بعد نتیجه . اما نه . هیچ کدوم اینا نیست . من از رفتن عیال میترسم . میترسم کنکوره خراب بشه و عیال ترکم کنه . بد چیزیه این استرس و اضطراب کنکور . اما مال من با بقیه کنکوری ها فرق میکنه . من یه جورایی کلا توی یه فاز دیگم .

نمیدونم باید چکار کنم . یعنی میدونم ها اما واقعا انقدر حالم گرفته است که نمیتونم . از برنامه عقب افتادم یه 2 روزی . وقتی میشینم پای کتابا اون استرسه نمیذاره درست حواسم رو جمع کنم . یه مشاوری توی تلویزیون میگفت موقعی که فکر و خیال میاد به سرتون اونا رو روی یه کاغذ بنویسد بعد توی وقت های استراحت بهشون فکر کنید تا رفع بشه مشکلتون . کردم این کارو فایده نکرد . بیخیال . باید خوابم رو کم کنم بیشتر بخونم تا اون کم شدن بازده با تلاش بیشتر جبران بشه . اینطوری بهتره . جدی جدی فقط 2 ماه مونده . باید یه خاکی اساسی به سرم بریزم . باید یه اراده قوی تر به کار بگیرم . مهندس میگه صبحا نون و پنیر و گردو بخور ، عصر عسل بزن به بدن ، شام ماهی ، ودیگر هرچه خودت دوست داری . اما مامان همکاریش زیاد جالب نیست . این کارا رو نمیکنه که هیچ ! بدتر میشینه تلویزیون با صدای بلند نگاه میکنه سکوت خونه رو هم ازم میگیره . مهندس میگه اینا رو بخوری انرژی و فسفر داره دیگه سر درسا احساس خستگی نمیکنی . حالا از همه اینا بگذریم خداییش وقتی عیال باهام میحرفه انقدر انرژی میگیرم و سرحال میشم که میخوام برم پارک 100 دور بچرخم دور پارک لاله . عین نوشابه انرژی زا میمونه . دلتون بسوزه ! عیال دارم مثل فرشته . . .

گفتم عیال یاد آینده افتادم . خوشا به حالتون که فقط بیننده این زندگی هستید و توی این بیم و امید ها قرار نمیگیرید . خیلی بده آدم انقدر نگران آینده باشه . دکتر صفایی میگفت زندگی کردن توی گذشته افسردگی میاره . زندگی کردن توی آینده هم استرس و اضطراب . زندگی درست توی حاله ! آلانت رو دریاب . خداییش با این که کلا چیزیش به آدمیت نمیخورد ولی این حرفش رو قبول دارم . هم گذشته ها گدشته هم این که آینده در گرو امروزه . . .

آخ خدا جون کجایی که اگه تو رو داشتم هیچ غم نداشتم . کاش کاش کاش و کاش بنده خوبی بودم برات . . . شاید بتونم باشم از این به بعد . اما کمکم کن . حتی برای بنده خوبی بودن هم به کمکت نیاز دارم . اگه تو نخوای و کمکم نکنی مطمئناُ بدبخت ترین و بیچاره ترین و زیانکار ترین افرادم . انی ظلمت نفسی . الهی العف !

خوشا به حالتون اگه خیالتون از خودتون و خدای خودتون راحته . . .

دلم بدجوری برا عیال تنگه . شاید 4 ماه دیگه که نتایج کنکور میاد دیگه نداشته باشمش . موندم زندگی بعد اون چطور میخواد باشه . اصلا زندگی ای میمونه که بخواد طوری باشه ؟ اصلا حاجی ای میمونه که بخواد زنده بودن رو تکرار کنه ؟ چی میشه ؟ چه بلایی سرم میاد ؟ با یه پسره توی سرآمدان حرف میزدم که خودش الآن عند دختر بازای تهرانه حرفای جالبی میزد . میگفت دل بریدن از اولین دختری که باهاش دوست شدی مثل قتل دفعه اول میمونه . میگفت اونی که دفعه اول کسی رو میکشه خیلی به هم میریزه و براش سخته اما بعد مدتی عادت میکنه و به فکر قتل بعدی میوفته . همین طور هر دفعه که یه کی رو میکشه این کار براش راحت تر و راحت تر میشه . نصیحتم میکرد میگفت شاید فوق فوقش بعد از این که ترکت کنه یه 2 سالی بریزی بهم .اما یعدش میشی مثل من . به فکر انتقام میوفتی و دخترا رو بازی میدی به انتقام از اون . با دیدن اشکاشون ذوق میکنی . انگار اون اولیه جلوت واستاده داره گریه میکنه و کلی حرفای دیگه . . . رسما حالش ید بود .کارت دکتر صفایی همراهم بود بهش دادم پیشنهاد کردم یه سری بهش بزنه بد نیست . البته خدا عاقبت منشی دکتر رو به خیر کنه با این مراجعه کننده اما کلا فک کنم یه 100 جلسه ای کار داشته باشه . البته اگه به نظر دکتر روانی به نظر بیاد . . .

کار با حرفای این و اون و حتی خود عیال ندارم . من فقط ادامه میدم . سعی میکنم به این اتفاق که ممکنه خدای نکرده یه روزی بیوفته فکر نکنم اما واقعا اگه این اتفاق بیوفته اول کاری که میکنم اینه که یه بلیط اتوبوس میگیرم میرم مشهد پیش امام رضا . فقط میدونم میرم اونجا میشینم . دیگه این که بعدش چی میشه رو نه مدونم نه برام مهمه !

بیخیال ! بیایید حرفای خوب خوب بزنیم . به خودمون امید بدیم . جوونم نا سلامتی . درسته هرکی میبینه منو سنم رو یه 5 -6 سالی بالاتر میگه اما خودم که میدونم جوونم . بله . . .

عیال ان شا الله گوش شیطون کر ، چشم حسود کور ، قراره قراره اگه همه چی از شرایط آب و هوایی گرفته تا اوضاع خانواده جور باشه جمعه آخر برج بیاد تهران . اولش گفت تا 23 اردیبهشت میاد یه هفته پیش بعد من هول شدم رفتم لباس خریدم به خودم رسیدم بعد فرمودند که نه خیز . تا 5 خرداد . حالا با کلی چک و چونه قرار شد شاید 29 اردیبهشت تشریف بیارن . شما دعا کنید بیاد ! انقدر از خودم براش یه گودزیلا ساختم که فک کرده بود من از مجری برنامه سر طهری شبکه دو هم چاق ترم . همون که پیامک میخونه . بیشتر اصرارم برا دیدنش اینه که هم مطمئن بشم انقدری منو میخواسته که بیاد با این همه سختی هم این که یه چیزایی رو میخوام رو در رو ازش بپرسم . میخوام ببینمش و دهن همه رو ببندم . آخه هرکی از راه میرسه میگه ندیده عاشق شدی ؟ بعد میگم آره . مگه شما خدا رو دیدید که میپرسنیدش ؟ بعد دیگه حالا نگم اونا چی میگن بهتره . . .

جاتون خالی دو روز پیشا رفتم لباس گرفتم با مامان برای روز موعود . آدرس یه جایی رو گرفته بودم از بچه ها که انصافا هم لباساش خوب بود هم لباس گشاد برا من داشت . کلی تیپ کردم دیگه . توی عمرم اینطوری خرید موفق در لباس نداشتم . خیلی حال داد .مامان از دست بابا عصبانی بود فقط میخواست یکی باشه این حرف بزنه . منم کشیدمش بیرون این همینطور حرف میزد خودشو خالی میکرد منم هرچی میگفتم میخرید . آخر سر نگاه کرد دید او ه ه ه ه ! چند اودلار برام خرج کرده . خیلی حال داد . البته کسری میگه تو تیپت هچل هفته ! اما من میخوام خودم باشم . بذار اگه عیال جور دیگه ای دوست داره راحت باشه توی تصمیم گیریش . این طوری خیلی بهتره . . .

ای کنکور ! ننگت باد که آینده من دست توست . به خدا سوگند اگر عیالم را بگیری نابودت میکنم پیش از آنکه برداشته شوی . . . پس حواست را جمع کن !

بابام خیلی آدم خوبی بود و ما نمیدونستیم ها . جون حاچی خیلی داره راه میاد باهام . زنگ میزنه جدیدن بهم در طول روز . امیدواری بهم میده . از وقتی که خودم بهش اس ام اس دادم و همه ماجرای عیال رو براش تعریف کردم خیلی عوض شده . خیلی حامی نشون میده خودش رو . انصافا توی این دنیای کوچیک اطرافیان من فقط 3 نفر رو میشناسم که باهام رو راستن . یکی خدا . یکی بابام . یکی عیال . روی حرف و وعده و وعید بقیه نمیشه جساب باز کرد . . .

آخ خیلی وقت بود این طوری چشمه نوشتنم فوران نکرده بود . بپایید سیل نبرتتون !

مامان هم خیلی نرم شده . میگه این اتفاق الهی بود که خدا تو رو نجات بده و سر عقل بیای . جالبه . داشت میرفت سفر بهم گفت براش سوغاتی چی بیارم ؟ جالبه . واقعا خدا اگه بخواد اتفاقی بیوفته اگه کل دنیا و آخرت جمع بشن برا نشدنش کاری نمیتونن بکنن . کاش خدا همین طوری کاری کنه کنکور هم به خیر بگذره . . .

مهندس میگه اگه از آلان هم چیری نخونی و بری سر جلسه کنکور دانشگاه آزاد قبول میشی.انتخاب اولم عمران تهران مرکزه . رشته و شهر خوبه اما خب آزاده دیگه . نمیشه موقع خاستگاری سینه سپر کنم بگم دارم اونجا درس میخونم . واسه سراسری هم اما امتحانای 3 -4 سال اخیر رو زدم خیلی آسون بود . فوقش عمران نشد یه چیز دیگه میزنم که تهران قبول بشم . مهندس میگه اگه خوب بخونی و از همین الان همت کنی هم قبولی واسه عمرانش اما خدایی رفتم تحقیق دیدم ریاضیات عمران یه کم زیادی سخته . واسه مکانیک یا برق آماده ترم چون فیزیکم خیلی خوبه . خدا رو چه دیدی شاید کنکور فیزیکش رو 100 زدم . . . خدا بخواد میشه .

شام . شام چه کار کنم ؟ وای وای . . .

امشب تنهام . اولین شبی نیست که توی یه خونه 120 متری میخوام شب تنها بخوابم اما امشب زده به سرم میخوام همه چراغ ها رو خاموش کنم و بخوابم . تاریک تاریک تاریک . یادش بخیر . یه زمانی از تاریکی میترسیدم اما الآن بهم آرامش میده . خانوم رواشی (معلم دبستان) بهم میگفت تاریکی آرامش بخشه من اون موقع نمیفهمیدم چی میگه . الان درکش میکنم ولی . احیانا اوشون هم عاشق بودن اون زمان . ایشا الله که رسیده باشن به مقصودشون . . . ایشا الله ما هم برسیم به معشوق و مطلوب و زندگیمون . . . همگی بگید ایشا الله ایشا الله ! آفرین ! آفرین !

خب ! تا دیگه قبض تلفن غوغا به پا نکرده ما بریم . آخه با دایال آپ تشریف اوردم خدمتتون . ای دی اس ال قطعه 7 ماهه . . .

دعام کنید . من و عیال رو دعا کنید!

التماس دعا - یا علی

نظرات ()



خریدارم بلا را !
نویسنده: محمد مهدی متولیان - یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٠

 

بسم الله النور

 

سلام

 

دو روز پیشا بود رفتم کافینت بنوییسم اما انقدر حالم گرفته بود که نشد . یعنی هی نوشتم و هی پاک کردم . نمیدونستم چی باید بگم . رفته بودم پیش مشاور . باهاش راجع به عیال حرف زده بودم . یه کم زیادی اعتماد به نفس ندارم . دلیلش رو نمیدونم . فقط میدونم خودمو خیلی ریز میبینم و نا توان . شاید واقع بین باشم . به هر حال مشاور راهنمایی کرد که آزادش بذار عیالت رو . بذار اگه کس دیگه ای رو میخواد و خاستگار از تو بهتر داره آزاد باشه برا تصمیم گرفتن . میگفت اگه دوستش داری نباید بدبختش کنی . میگفت اگه دوستش داری نباید از تصمیم احتمالیش ناراحت بشی . میگفت اگه رفت دیگه اخر دنیا نیست . میگفت این غلطه که تو همه زندگیت رو روی اون سرمایه گذاری کردی . میگفت اگه دوستش داری آزادش بذار . بدبختش نکن . میگفت تو خیلی لگام گسیخته داری میری جلو . میگفت و میگفت و میگفت و بعضی حرفاش مثل پتک به سرم فرود میومد . تصمیم گرفتم یه بار برا همیشه خودم و عیال رو راحت کنم و مطمئن بشم ازز همه چیز . بهش گفتم آزادی میخوای برو میخوای نرو اما نرفت . اگه رفته بود الان شاید من هم جای دیگه ای بودم و مسیر زندگیم عوض شده بود . اما به هر حال اون الان هم آزاده . اون همیشه آزاده که بهترین تصمیم رو برای زندگیش بگیره . من کی ام اصلا ؟ اون خیلی راحت تر و بهتر و خوب تر از من ها رو میتونه انتخاب کنه . میتونه بهترین زندگی ها رو داشته باشه . درسته که برای من زندگی بدون اون جهنمه اما اگه بدونم خوشحال و خوب داره زندگی میکنه این جهنم برام قابل تحمل تر میشه . حتی یک لحظه بدون اون رو حتی نمیتونم تصور کنم . دنیا رو نمیخوام بدون اون . مشاور میگفت از کجا انقدر مطمئنی که اونم انقدر بی کله تو رو دوست داره و میخوادت ؟ بهش گفتم دلم میگه . حسم میگه . یه چیزی توی دلم بهم میگه که اون هم منو میخواد . اگه نمیخواست و دوستم نداشت خب تا حالا رفته بود . اولا کسی نمیتونه انقدر بی رحم باشه که منو این مدت بذاره سر کار و بازیم بده دوما کارایی که کرده و اطلاعاتی که داده نشون میده که سر کاری نیست و اونم دوستم داره . . . بعدش مشاوره نشست 2 ساعت داستان حسین کرد شبستری رو برام تعریف کرد که اره دخترا فلانن و بهمانن و دایناسورن و ای جوریه و اون جوریه منم اخر سر برگشتم بهش گفتم گیریم همه حرفای شما درست و من کلا سر کار باشم . مهم اینه که من الان دارم کار درست رو میکنم . من دارم با صداقت و درستی میرم جلو . به فرض محال اگر هم سر کار باشم اونه که ضرر میکنه نه من ! خلاصه که داستانی بود 2 روز پیش و کلا غلط بزرگی کردم و عیال رو خیلی اذیت کردم و خودمم پشیمون شدم که چرا من به حرف این مشاور گوش دادم . خب درسته که مشاوره اما خب دلیل نمیشه همه حرفاش درست باشه و حکم بی تبدیل الهی . . .

 

مهم اینه که الان هست و باهام مونده و من باورش دارم . فقط خدا کنه که توی این 7-8 ماهه که دارم خودم رو میسازم برا داشتنش کس دیگه ای . . . بیخیال . خدا بزگه . ایشا الله که اتفاقی نمیوفته . هر چی خدا بخواد . خدایا این حاج خانوم رو از ما نگیر که تا ابد نوکرتم . . .

 

یه کم ترس از کنکور و آینده و کار و بار و ایین چیزا افتاده به جونم . نمیدونم باید با این ترس چکار کنم . به خدا پناه بردن خوبه اما وقتی آبرویی پیشش داشته باشی . اگه آبرو داشتم پیشش که اصلا ترس سراغم نمیومد . اصلا این درسته آدم بگه ترسیده یا نه ؟ به نظر من که این خودش یه جور شجاعته . اما نه . عیال که خوشش نیومد . بیخیال . حالا اینجا به شما میگم ترسیدم که دیگه جلو عیال و جای دیگه نگم . البته به عیال گفتم که خیر سرم یه کم دلداریم بده و آرومم کنه اما خب ظاهرا اوضاع جور دیگه ای پیش رفت و پرده بی آبروییم پاره تر شد پیشش . . .

 

امروز دیگه انقدر دلم برا نوشتن گرفته بود که کامپیوترم رو که 7 ماهه جمع کرده بودم رو پهن کردم و شروع به نوشتن کردم . آخه نه حس و حال و وقت کافی نت رفتن بود نه مایه تیله اش . . .

 

مامان به سلامتی یه چند روزی میشه خونش رو فروخته . ایشا خدا بخواد همین روزاست که شیرینی ما رو هم بده و ما یه بریز و به پاش اساسی واسه خودمون بکنیم . تقریبا از زمانی که به دوران نیمه متاهلی ورود پیدا کردم دیگه فرصت نشده بریز و بپاش داشته باشم . آخه آدم باید تمرین کنه زندگی متاهلی و صرفه جویی رو . . .

 

عیال میخواست بیاد تهران اما خب برنامه هاش جور نشد . ما هم که هم لباسامون داره به تنمون میپوسه هم موها و ریشامون غوغا به پا کرده . اگه قبلا حاجی به نظر میرسیدم حالا هرکی منو توی خیابون ببینه فک میکنه درویش شدم . هم خرقه پوسیده به تن دارم هم ریشام بلند شده . امروز صبح که پا شدم به آیینه نگاه کردم یاد صدام حسین افتادم وقتی آمریکایی ها رفته بودن از توی غار پیداش کرده بودن و ریشاش و موهاش بلند شده بود . . . مالی نیست . امروز و فردا میرم پیرایشگاه بعدش هم میرم سراغ لباس . البته زیاد که بیرون نمیرم و زیاد هم واجب نیست اما خب حالا بازم یه کم صبر میکنم بینم عیال کی تشریف میاره . . .

 

میگم این جوونا هم خوب حال میکنن ها . جمعه که میرم امتحان بدم سر هرر کوچه یه دختری واستاده منتظر دوست پسرشه بیاد دنبالش برن گردش و تفریح به قول خودشون . البته خب کارشون درست نیست صد درصد اما ما هم بدمون نمیاد بریم با عیال گردش . حالا کو تا قسمت بشه او ه ه ه ه ه ه ه ه . مونده هنوز . صبر بایدم . شاعر میگه :

 

آمدیم عشق را به صبوری به سر بریم

 

هر روز صبر کمتر و بی قراری بیشتر . . . یا شاید هم عشق بیشتر . یا هردو

 

خلاصه جونم براتون بگه باید یه همت جدی به کار ببندم که خواستنی بشم . هم تو درسا هم لاغری هم کار و هم اخلاق و کلا همه جوره باید یه تلاشی بزنم به بدن . . .

 

خیلی بده بزرگترین راز های زندگیت رو به عزیز ترین آدم زندگییت بگی و اونوقت اون کوچک ترین اتفاقات معمول زندگیش رو از تو پنهون کنه . این طوری یه کم آدم سر خورده میشه و گاهی به سرش میزنه توی رفتارش تغییر ایجاد کنه

 

شاید من دارم باز هم اشتباه میکنم . نه . حتما من دارم باز هم اشتباه میکنم. . .

 

خب دوستان . جونم براتون بگه ظاهرا فردا روز معلمه و من هم خیلی دلم برا همه معلم های خاتم تنگ شده . کاش میشد برم و دست تک تکشون رو ببوسم . اقای اکبری . اقای قاضی نظام . اقای جواهری پور . . . وای خدا جون کاش سال اول دبیرستان نمیرفتم سر کلاس المپیاد که بعدش اون اتفاقا بیوفته و بزنم بیرون از خاتم . وای خدا حیف که از دست دادم اقای اکبری و شوخی هاش رو . حیف که از دست دادم پشت اقای جواهری پور و قاضی نظام نماز خوندن رو . حیف که از دست دادم لذت فوتبال بازی کردن رو به روی علی آقا رو . حیف و دو صد افسوس که بد موقعی سر لج افتادم با خودم و خانواده . بعد فوت مامان بزرگ نمیدونم چی شد که اونطور بهم ریختم فقط میدونم اگه s اون موقع توی زندگیم بود اونطور زنجیر پاره نمیکردم و از خاتم نمیزدم بیرون . باز هم خدا رو شکر که این فرشته نجات رو فرستاد و نداشت بیشتر از این توی باتلاق های بدبختی فرو برم . . .

 

گاهی بدجوری دلم برای اقای اکبری تنگ میشه و میخوام برم پیشش . اما وقتی یاد نگاها و رفتار های اون روز آخرش میوفتم روم نمیشه برم به سمت خاتم . شاید اگه اون روز به جای آقای جواهری پور آقای اکبری باهام حرف میزد برمیگشتم و میموندم . حیف . حیف . . .

 

شاید این که آدم اشتباهاتش رو قبول کنه یه شجاعت باشه . اما شجاعت یا ترس من میخوام بگم و داد بزنم که اشتباه کردم از خاتم زدم بیرون و جواب محبت ها و دلسوزی های خاتمی ها رو با رفتنم . . . اشتباه بود

 

بیخیال ! زندگی فسانه ای بیش نیست . این هم بگذرد. . .

 

خب دیگه جونم براتون بگه دلم خیلی برا عیالم تنگ شده . الان که سر کلاسه احتمالا . مجبورم صبر کنم تا خودش بیاد و بزنگه . فعلا میرم تا بعد . میام حتما باز هم پیشتون . مواظب خودتون باشید . من و عیالمم دعا کنید . دعا کنید که خدا دست نا لایقم رو بگیره . . .

 

اگه کسی این وبلاگ رو میخونه که اقای اکبری رو میبینه از طرف من بهش بگه :((روزتون مبارک . کاش بودم خودم بهتون میگفتم اینو . . . ))

 

دیگه رسما یا علی ما هم بریم به درسامون برسیم . . .

 

نظرات ()



تصمیم !
نویسنده: محمد مهدی متولیان - جمعه ۱۳٩۱/٢/۸

بسم الله النور

سلام به همگی

توی این زندگی و این 6 ماهه متوجه شدم عشق با دوست داشتن زمین تا اسمون فرق داره . عشق یعنی هوس . یعنی خواستن . یعنی اونی که دلت میخواد . یعنی بگی اون فقط و فقط برا منه نه برا کس دیگه ای اما دوست داشتن یعنی بگی فقط میخوام اون کاری رو بکنه که خودش میخواد و خودش دوست داره . یعنی اگه سر سفره عقد با کس دیگه ای نشست ناراحت نشی . یعنی  اگه یه روز ترکت کرد نفرینش نکنی . یعنی ادامه دادن این زندگی لعنتی حتی بدون اون . این میشه دوست داشتن . این میشه محبت . این میشه مهربونی . این از عشق چندین پله بالاتره . نمیگم به این مرحله رسیدم . ادعایی هم ندارم . فقط میدونم که اگه به خاستگار دیگه ای بله بگه ازش ناراحت نمیشم و فقط آرزو میکنم خوشبخت بشه . فقط میخوام اون . . .  سخته . خیلی هم سخته . از سخت هم سخت تره . ولی من مرد روزای سختم

وای خدا داغونم . یک ساعته هی تایپ میکنم هی پاک میکنم از اول شروع میکنم . دیگه نمینویسم . بیخیال . یا علی تا ابد

نظرات ()



الله مع الصابرین. . .
نویسنده: محمد مهدی متولیان - پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/٢٤

بسم الله النور

سلام

قرار بود دیگه حالا حالا ها نیام برا نوشتن اما با دیدن نظرات دوستان و افزایش چشم گیر بازدید ها دیدم بی انصافیست جواب این همه محبت شما ذوستان عزیز رو با بی محلی بدم اینه که تصمیم گرفتم بیام و بنویسم . . .

اولا باید بگم که به زودی اسم و فامیلم رو از روی این وبلاگ بر میدارم چرا که این وبلاگ کم کم داره جهانی میشه و یه جورایی دوست ندارم بعد ازدواج خودم و زنم انگشت نمای همه دنیا بشیم

نمیدونم دفعه پیش چی نوشته بودم که این همه با واکنش دوستان همراه بود و این همه بازدید ها بالا رفت و بعضی از خوانندگان نطقشان باز شد و شروع به نظر دادن کردن به هر حال ممنون . هم ممنونم هم یه کم ترسیدم . میترسم از شانسم فردا پس فردا اخبار بیست و سی هم وبلاگم رو نشون بده و از همه مردم بخواد برای کمک و شناسایی من دست به کار بشن و .... شانس که ندارم . . .

در رابطه با نظر با دوست عزیزی که در مورد قیافه ناموس بنده اظهار نظر فرموده بودند باید بگم که با عرض پوزش و شرمندگی مال مادرت قشنگ تره . . .

خب بریم سر زندگی و ایال . . .

حالم خوبه . خدا رو شکر روز به روز دارم بهتر و بهتر تر میشم به کوری چشم همه حسودای عالم . مامان و بابا ظاهرا راضی اند و حرفی ندارن . البته بابا راضی تره . مامانم برداشته همه چیزو به بابام گفته که دعوا به پا بشه و مثلا اون اقدامی در خور رضایت مامان بکنه که به لطف و عنایت پروردگار نتیجه معکوس حاصل شده که داستانش رو الان کامل شرح میدم :

هفته پیش که رفته بودم پیش مهندس(مشاور درسیم) بهم گفت بابات بهم زنگ زده بود . اول یه 10 دقیقه ای خشکم زد و بعد خواستم بگه که اون چی گفته و نظرش چی بوده. میگفت بابام نماز شبام رو یواشکی دیده ، میگفت بابام صدای اشکای نیمه شبم رو شنیده ، میگفت بابام همه چیزو اول خودش فهمیده ، میگفت بابام دلش برام میسوزه و درکم میکنه ، میگفت بابام میخواد کمکم کنه . . . جالبه . واقعا مثل یه معجزه است . خدایا دستتت درد نکنه . من فقط به خودت توکل کردم و دست به دامن غیر تو نشدم حالا ازت ممنونم که این طور جوابمو دادی . خدایا شکرت . هزار مرتبه شکرت . . .

مامانم هم داره توسط بابا روز به روز نرم تر میشه . با خودش که حرف میزنم میگه :((من اون چیزی که تو دوست داری رو دوست دارم . من مخالفتی ندارم . هرچی تو بخوای . فقط باید کنکور قبول بشی تا کمکت کنم )) بهم قول داده کمک کنه . اما جالبه پدرم بد جوری داره زیر زیرکی همه کارا رو درست میکنه . اونطور که از حرفای مامان فهمیدم بابا به مامان پیشنهاد داده که یکی از خونه هاش رو بفروشه و سرمایه کنه بده دست من و بابا که بریم ساخت و ساز و خونه خالم توی اراک رو بسازیم و بیوفتیم روی روال و هی زمین بخریم و بسازم و روش کار کنیم که من کار داشته باشم و بیکار نباشم تا وقتی میریم خاستگاری نه نشنویم . البته من خودمم میدونستم باید کار داشته باشم اما میخواستم شرکت بزنم با کسری و این جا توی تهران با سرمایه مامان درامد کنم و پولش رو هم کم کم پس بدم یا برم شرکت نفت بورسیه بشم اما خداییش این پیشنهاد فوق العاده است . از خدامه برم ساخت و ساز . هم دوست دارم این کارو هم نونش خوبه . همزمان هم دانشگاه میرم هم کارو پیش میبرم . در بد ترین شرایط اگه مرداد ماه کارو شروع کنیم تا دی ماه تمومه و من اولین کار ساختمونیم رو تموم کردم و میتونم برم کرمانشاه بگم بیایید ببینید این کار منه این درامدمه این هم کار جدیدمه مثلا . . .

بابام برگشته به مامانم گفته :((انقدر سر به سر این مهدی نذار ! مهدی پسر عاقلیه . خودش میدونه چیکار کنه . بذار کنکورش رو بده میریم میبینیم اگه ادم های خوبی بودن چرا که نه . . . )) البته مهندس میگفت بابام اول فکر میکرده ما رابطه مون از اون رابطه هاست اما وقتی براش توضیح داده که اصل قضیه چیه بابام ناراحت شده از این همه ظن بدی که بهم داشته . کار مامانه دیگه . همه چیز رو بد جلوه میده . مامانم یه اصل مهم توی زندگی داره و همیشه و همه جا بهش پایبنده . اون اصل اینه :((هر چیزی بده مگر این که خلافش ثابت بشه )) . اما خداییش هیچوقت فکر نمیکردم پدری که این همه باهاش مشکل دارم و ازش بدم میاد بخواد حامی من بشه و اینطور کمکم کنه . واقعا خدا اگه بخواد برسونه از یه جایی میرسونه که ادم خودش هم فکرش رو نمیکنه . خدایا شکرت . خدایا شکرت . خدایا بابت همه چی ممنونم ازت . . .

گاهی وقتا با خودم میگم خدا چرا این همه حوام رو داره و این همه نعمت بهم داده و کمکم میکنه و روز به روز به نعمتاش اضافه میشه . سوال عجیبیه . خودمو انقدر خوب نمیبینم که لیاقت این همه نعمت رو داشته باشم . شاید خدا ازم دل بریده و داره توی این دنیا بهم نعمت میده که اون دنیا بفرستتم جهنم . اما نه . اگه این جوریه پس حضرت سلیمان هم نعوذ بالله باید میرفت جهنم . نمیدونم والا . شاید برا خاطر شکر نعمت باشه . اخه من دیگه به این ایمان رسیدم که شکر نعمت نعمتت افزون کند . پس خدایا شکرت . دیگه عهدی رو که باهات بستم نمیشکونم . همون طور که چند ماهی هست زیر قولم نزدم . خدایا فقط خودت هوام رو داشته باش که جز تو کسی رو نداریم . یا ارحم الراحمین . . .

چند روز پیشا توی اینه که نگاه میکردم اتفاقی متوجه چیزی در چهرم شدم که حسابی منو بهم ریخت . خیلی وقت بود به اینه نگاه نکرده بودم . وقتی نگاه کردم دیدم پیشونیم داره کبود میشه . ترسیدم . میترسم . میترسم عبادتام به ریا بکشه . نمیخوام برا خاطر مردم خدا رو عبادت کنم . خدا جون خودت میدونی حواسم نبود . دیگه از این به بعد سعی میکنم یه مُهر پهن تر بردارم و کمتر بهش فشار بدم سرم رو . خدایا ببخش ! ببخش ! شما هم بدونید حاجی گناهکار بوده و هست و خواهد بود و اگه صبح تا شب سرش به مُهر باشه بازم شاید بهشتی نشه . بدونید ریا کارم . بدونید ادمی ام که جا نماز اب میکشم . بدونید ریش گذاشتم برا ریا . بدونید که رو سیاهم . اگه دیدید منو که پیشونیم پینه بسته یا ریشام بلند شده بدونید 100 درصد دارم ریا میکنم و هر چی دوست دارید توی دلتون بهم بگید ! از خدا بخواید هدایتم کنه . . .

ایال داره میاد تهران . خیلی خوشحالم . کاش زود تر میومد . میخوام از نزدیک ببینه منو و منم ببینمش و از همدیگه مطمئن بشیم . هنوز لباس عید نخریدم . گذاشتم هر وقت خواست بیاد برم بگیرم . الان با لباس زمستونی میرم این ور و اون ور . از گرما میپزم سر کلاس با این پلیوره پاییزه ولی خب یک ماه دیگه که ایال داره میاد میرم لباس میگیرم . دعا کنید وقتی میخواد منو ببینه من در خوش تیپ ترین حالت ممکن باشم و اون هم از من خوشش بیاد ان شا الله . قرار نیست مثل بقیه پسر و دخترای جوون بریم بیرون با هم دیگه . میگم بیاد دفتر مهندس اونجا ببینمش که مهندس هم باشه و پس فردا تهمت بهمون نزنن . این طور بهتره . مطمئنن وقتی بیاد و جلو بشینه به حرف زدن هم نمیتونم نگاش کنم هم مثل لَبو سرخ میشم هم خیس عرق میشم از خجالت . کسری میگفت بیا بریم فلان که وقتی میاد فلان نشی جلوش اما گفتم نه . بذار راه درست رو برم . دعا کنید ضاییع نشم توی اولین ملاقات . . . حالا کو تا بیاد . اوه ه ه ه ه  . تا موهام مثل دندونام سفید نشه .  . . بیخیال . ایشا الله جور بشه بیاد . البته به خودش هم گفتم که اگه برات سخته و میخوره به امتحانات یا خانواده ممکنه چیزی بفهمن بذار بعدن ولی اون کار خودشه میکنه . . .

من که دیگه فقط مامان بزرگم که بهشت زهرا خاک شده از قضیه خبر نداره که اونم فردا شاید برم بهش خبر بدم . دیگه کسی نیست که ندونه حاجی عاشق شده و قصد ازدواج داره . از ایالم اما توقع ندارم به خانوادش بگه . الان زوده . من قراره 9 ماه دیگه تازه اگه زنده باشم و همه چیز خوب پیش بره برم خاستگاریش اونوقت توی این 9 ماه میخواد کلی حرف از خانوادش بشنوه و اذیت بشه به خاطر من که راضی نیستم . اره . کار درست اینه که بذار یکماه مونده به رفتم قضیه رو مطرح کنه . خدا رو شکر که خودش دختر عاقلیه و داره همه چیز رو درست مدیریت میکنه . باز هم خدا . خدایا شکرت

جونم براتون بگه رگ غیرتم حالش بده . اره دیگه . بهاره اخه . وقتی توی خیابون پسرای هم سن و سالم رو میبینم که چطور با نگاهشون میخوان ناموس مردم رو بخورن خیلی حالم بد میشه . حس میکنم s خودم دارم رد میشه و اونا نگاش میکنن . گاهی وقتا درگیر میشم و چند تا ریچار بارشون میکنم و یه کم دلم اروم میشه اما وقتی میبینم نیستم پیش خودش تا مواظبش باشم دلم میگیره . دلم میگره که نکنه خدا نکرده کسی چیزی بش بگه یا نگاه بدی بش بکنه . کاری که از دستم بر نمیاد . فقط میتونم دعا کنم . البته میدونم چادر سر میکنه یه کم دلم اروم میگیره اما خب کسی که بخواد چشم چرونی کنه و مزاحم بشه براش فرقی نداره . من که خودم تا حالا حتی به دخترای فامیل هم نگاه نکردم چه برسه به ناموس مردم . اگه به قول استاد حسن (دبیر عریی دوران راهنمایی) دنیا عمل و عکس العمل باشه پس چون من با ناموس مردم کاری ندارم اونا هم نباید با ناموسم کاری داشته باشن . خدا خودش کمک کنه . خدایا خودت مواظب ایالم باش!

امروز برگشته بهم میگه:(( ببخشید من رفتم ارایشگاه )). نمیدونم چی باید بگم . نه میتونم بگم نرو حق نداری نه میتونم بگم هر دفعه میری بیرون ارایش کن نه . . . موندم . سعی کردم حساسیت نشون ندم . اون حق داره ازاد باشه و هر جور دوست داره زندگی کنه . حقیقت اینه که من الان هیچ کارش ام . کار اشتباهی هم نکرده . همه میرن اصلاح . مهم اینه که خودش دختر نجیبیه و خدا هم حواسش به اون هست . امیدوارم فقط تا 9 ماه دیگه بمونه . البته اگه خدا خداست که خودش همین طور که این طرف داره همه چیزو درست میکنه اون طرف هم مشکلات رو حل میکنه . توکل به خدا . خدایا مراقب ایالم باش !

خدا . خدا . خدا . خدا . خدایا اگه تو رو نداشتم چیکار میکردم . یا ارحم الراحمین . هوای ما رو داشته باش !

من دیگه باید برم . هم درسام مونده هم خرید خونه رو کامل انجام ندادم . میرم و به خدا میسپرمتون . جون حاجی یه کم کمتر بیایید و کمتر تر نظر بدید . نظر میذارید اتیشی میشم نمیتونم ننویسم . الان مثلا با خودم قرار کرده بودم 15 دقیقه یه 4 خط بنویسو و برم . الان نگاه کنید ! 1 ساعته دارم تایپ میکنم یه بند . دستام درد گرفت ولی باز هم حرف برا گفتن هست . حیف که کیبوردش خوب نیست وگرنه 1 ساعت دیگه هم میشستم . . .

برا ایال و خودم دعا کنید . خیلی دوستش دارم . دعا کنید خدا کمک کنه و خوشبخت بشیم . دعا کنید اول این کنکوره رو بترکونم بعد همه چی درست بشه . فقط بخوایید خدا راضی باشه . همین .

خدایا شکرت . شکرت .شکرت . واقعا دعای توسل ها معجره کرد ! فک نمیکردم همه چی انقدر زود جور بشه . شکرت . . .

آهان راستی تا یادم نرفته . دعا کنید ایالم شاد باشه . به خدا وقتی میبینم ناراحته یا کسی اذیتش کرده انقدر ناراحت و عصبانی میشم که میخوام پنجره رو باز کنم فریاد بکشم . نه هستم پیشش هواش رو داشته باشم . نه بلدم خوشحالش کنم . نه زورم میرسه کاری کنم . نه خیلی وقتا اصلا میگه چشه که بخوام کاری کنم . تنها کاری که ازم برماید اینه که وقتی بهش زنگ میزنم و میحرفم سعی کنم خودمو شاد نشون بدم و یه کم بخندونمش که شاید برا چند دقیقه هم شده غم و غصه سراغش نیاد . دعا کنید یاد بگیرم چطور شادش کنم . دعا کنید خدا کمک کنه . . .

دیگه رسما دیرم شده . مواظب خوبیاتون باشید ! از همه اونایی هم که این وبلاگ رو میخونن و نظر هم میدن کمال تشکر رو دارم . مرسی از همه تون . باز هم از این کارا بکنید . . .

یا علی . التماس دعا

mote

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »