بسم الله النور
سلام علیکم و رحمه الله وبرکاته
خیلی خوشحالم . نمیدونم باید از کجا شروع کنم . چه جور شروع کنم . وای خدا . اول از همه خدایا شکرت . شکرت بابت همه چی . . .
از تمام برادران و خواهرانی که این وبلاگ رو میخونن و بنده رو لایق نصیحت ها و گاه تشویق ها و دلداری دادن میدونن کمال تشکر رو دارم . خواهری فرموده بودند که خودشون چنین شرایطی داشتن و رسیدن و دلداری داده بودن که خودتون بخواید میشه . بله . خدا بخواد و بعد خودمون هم بخوایم میشه ان شا الله . یه خواهری پرسیده بودن اگه 40 شب دعا توسل بخونیم به حاجتمون میرسیم ؟ شما نتیجه گرفتید ؟ والا خواهرم من 40 شب که چه عرض کنم الان 6 ماهه دارم هر شب بعد نمازام میخونم . نتیجه هم داده . من مامان و بابام آدمایی نبودن که به این راحتی این گونه روابط و مسائل رو قبول کنند و حاضر بشن منو باور کنن . من 6 ماهه دارم میخونم هر روز خدا داره بیشتر راهم رو باز میکنه . درسته که 100 درصد به عیالم نرسیدم اما روز به روز دارم بهش نزدیک تر میشم . شما هم بخونید ان شا الله جواب میگیرید .مداومت و مقاوت در این کارو ادامه بدید جواب میگیرید . اولش مثل بالا رفتن از کوه سخته و شیطون هی میگه که فایده نداره نمیشه اما وقتی به نوک قله میرسی خودت میبینی همه چی روی سراشیبی افتاده و داره جور میشه . اون موقع هم ادامه بده که تا تهش خدا کمکت کنه . نا امید نشید هیچ وقت !
خب بریم سراغ زندگی . جاتون خالی 29 اردیبهشت جمعه عیال رو برای بار اول دیدم . خیلی خیلی خیلی خیلی از اونی که من فکر میکردم خانوم تر و نجیب تر و بهتر بود . واقعا عالی بود . از 3 شب قبل قرار که راه افتاده بود من دیگه مطمئن شده بودم قراره ببینمش همین جور این پلکم میپرید . دست خودم نبود . هی میپرید . استرس در حد تیم ملی . با این که همه چی رو از 1 ماه پیش آماده کرده بودم اما بازم استرس داشتم . باورم نمیشد میخوام بینمش . بالاخره جمعه شد و گفت داره میره مترو صادقیه . به محضی که از کرج راه افتاد منم زدم بیرون . میخواستم زود تر از اون برسم سر قرار و یه نیم ساعتی اونجا ختم انعام و دعا توسل و زیارت عاشورا بزنم اما خب قسمت شد دقیقا با هم رسیدیم . یعنی رسیدم زنگ زد گفت منم رسیدم بوگو کجایی . کسری سفارشات ویژه ای برای قرار اول بهم کرده بود اما توی عمل نشد انجامشون بدم . هیچ کدوم رو . سعی کردم خود واقعیم باشم . سر راه براش گل رز قرمز گرفتم . وقتی نشست یه 10 دقه بعد که یه جای پارک پیدا کردم زدم کنار و بهش دادم . کسری توصیه کرده بود پیاده شو درو باز کن براش اما از اون جایی که حسش نبود جای پارکمم مناسب نبود خیلی هم پاهام میلرزید این کارو نکردم . خودش هم از اونایی نبود که چنین توقعاتی داشته باشه . وقتی نشست توی ماشین پاهام میلرزید . به سختی وقتی داشت از دور میومد نگاهش کردم . همیشه با خودم فکر میکردم توی اولین قرارم با یه دختر به شدت سرخ بشم و عرق بریزم و خجالت بکشم که این طور نشد اصلا.نمیدونم چرا . شاید برا این که اون بیشتر خجالت کشیده بود . جالبه دقیقا راجع به اون فکر میکردم به دلیل این که روانشناسی خونده و اجتماعی تره شاید سرخ نشه و خجالت نکشه ولی اینم برعکس فکر کرده بودم . کسری گفته بود نذار سکوت حاکم بشه . اون که ساکت بود . ولی خب من خونده بودم توی یه جایی که این جور مواقع بهتره من حرف بزنم . هی سعی میکردم یه چی بگم که اون هم به حرف بیاد . بعد از یه 20 دقیقه ای با این که بهش از قبل گفته بودم نگاه نکردنم رو پای زشت و زیبایی خودت نذار اما این حس بین همه دخترا یکسانه و ازم پرسید : من خیلی بدم ؟ گفتم نه . بگذریم حالا از این که شاید بعضی ها رو خدا چون دوستشون داشته 2 تا خال روی صورتشون گذاشته اما در کل خواهر خوبی بود . خیلی هم خوب بود . یه کم توی ملاقاتمون ناراحت و افسرده بودم . خداکنه پای این نذاشته باشه که نخواستمش . آخه صبح مامانم از بیمارستان پیش بابا اومد شروع کرد پیشم گریه کردن . آخه 5 شنبه بابام رو برد بیمارستان و عملش کردن . اما مثلی که بابا باز هم جلو مامان با اون زنش طوری حرف زده بود که مامان ناراحت بود . حق هم داشت . تبعیض نژادی هم از تفاوت گذاشتن بین زن اول و دوم ادم رو نمیسوزونه . منظورم شخص مورد تبعیض قرار گرفته است . به هر حال صبح 2 ساعت مامانم تر زده به حالم با اشکاش و گریه هاش بعد من راهی شدم سر اولین قرار . به هر حال هر چند میتونستم شاد تر باشم اما نمیشد . خلاصه عیال رو بردم رسوندم دم در دانشگاه خواهرش . یه 4 ساعت و نیمی تمیز الاف بودم تا برگرده . سخت که نگذشت اصلا فقط اگه میدونستم انقدر قراره طول بکشه یه لحاف و دوشکی میبردم و کم خوابی دیشب رو جبران میکردم . بگذریم . رفت نهار خورد اومد . میخواستم بریم یه جایی یه چیزی بخوریم اما دیدم عجله داره و زود تر باید برگرده خونه ابجیش . چاره ای نبود . دیدم خودش با ابجیش یه چی خورده گفتم خودم به جهنم میرم خونه یه چی میخورم . بردمش پارک ساعی . یه نیم ساعتی نشستیم . خیلی زود میگذشت زمان . اصلا از وقتی که بود این ساعت عقربه هاش مثل پنکه میچرخید مراعات دل ما رو هم نمیکرد . خلاصه که دیگه رسما داشت دیرش میشد که پا شدیم راه افتادیم سمت جاده کرج . توی راه دوباره باید از میدان صادقیه میگذشتیم . من یه کلام گفتم عکست با قیافت زیاد نمیخونه اما ناراحت شد . آخه خب نمیخوند خدا وکیلی . خودش خوشگل تر بود . بیخیال . خانوم قهر کرد روشو برگردوند اون طرف منم ریختم به هم . حواسم پرت شده بود چراغ قرمز میدون صادقیه رو رد کردم . همچین با اعتماد به نفس بوق میزدم و راه میگرفتم که انگار اصلا چراغی وجود نداره . خب ندیدم چراغو . بعد که نزدیک رود 2 نفر عابر پیاده رو هم زیر بگیرم تازه از سر و صدای مردم فهمیدم من چراغ رو ندیدم که گفتن :((هوووووووووووووووووییییییییییییییییی ! چراغ قرمزه ها !)) من دیدم چرا صدا صوت اومد نگو پلیس بوده داشته میدوییده دنبال ماشین . خلاصه که به خیر گذشت . همین که نگرفتن ببرمون پارکینگ جای شکرش باقیه . حالا قبض جریمه بیاد جلو در میشه برد داد یه کاریش کرد اما اگر افسر منو میگرفت گواهی نامه نداشتم رو چکار میتونستم بکنم ؟ خلاصه با کمی ناز کشی عیال کوتاه اومد . من عاشق اون لحظه ای ام که کوتاه میاد . اول هی میخواست پیاده بشه . مجبور شدم درو قفل کنم بعد به ناز کشی ادامه بدم . هی میگفت میخوام پیاده بشم خودم برم . همش با خودم خدا خدا میکردم اشکش در نیاد . اگه اشکش در میومد دیگه کلا فاتحه خودم و ماشین و مردم و .... خونده بود . به هر بدبختی بود سر وقت رسوندمش خونه دختر خاله اش که بهش شک نکنن . امیدوارم به خطر نیوفتاده باشه . خیلی روز خوبی بود اما لحظه خدا حافظی واقعا تلخ بود . خیلی تلخ بود . جلو خودم رو گرفتم که اشکام رو نبینه اما توی راه وقتی داشتم برمیگشتم حسابی خودم رو خالی کردم . کاش هیچ وقت خدا حافظی ای وجود نداشت . کاش بیشتر میموند . کاش میشد بیشتر تماشاش کنم . لعنت به این دنیای محدودیت ها . . .
وقتی برگشتم خونه فهمیدم مامان خراب کاری بزرگی کرده که مقصر اصلیش خودم بودم . مقصر هم از این جهت که بهش اطمینان کرده بودم و مدارک و و سایل شخصیم رو ازش پنهون نکرده بودم هم این که بی خبرش گذاشتم وقتی به عیال رسیدم . رفته بود اتاقم رو گشته بود زنگ زده بود خونه عیال . اخه شماره خونه و اطلاعات ناقصی که از عیال دارم رو همه روی یه کاغذ نوشته بودم و گذاشته بودم توی مدارکم . حالا باز خدا رو شکر روز قبلش زد به سرم نامه عیال رو قایم کردم که دستش نیوفته . اگه اونو خونده بود که دیگه الان من بیخ دیوار زندان بودم . بیخیال . خلاصه که ظاهرا به خیر گذشته . ابجی عیال گوشی رو برداشته و به خیر گذشته . . .
فردای قرار جلسه ای بود 3 نفره . من و مامان و مهندس . دعوا سر این بود که چرا نذاشتی ما ببینیمش و این که مامان کاملا حق داشته اتاقم رو بگرده . حوصله اعصاب خوردی و جنگ و دعوا نداشتم کوتاه اومدم سر کار مامان و هر جوری بود اطلاعات بدست اوردش رو پیدا و انحدام کردم اما سر این که چرا نخواستم اون ها بار اول عیال رو ببینند خیلی بحث کردیم . حدود 2 ساعت و نیم . یه وقت آدم جواب یه سوالی رو میدونه و میخواد جواب نده و بحث رو میپیچونه اما یه وقت هست خودش هم جواب سوال رو نمیدونه میخواد طرف مقابل رو از سرش باز کنه ادامه میده با جواب های بیخود . هی من یه چی میگفتم اونا توجیح و تفسیر میکردن و میگفتن دلیل قانع کننده ای نیست و من به سراغ دلیل بعدی میرفتم . آخر سر کوتاه اومدن به این که بعدا دوباره ببیننش . اما خودم که خوب فکر میکنم میبینم من واسه این نذاشتم مامانم بار اول با من اونو ببینه برا این که من سلیقه و عیب جویی های مادرم رو میدونم . مثلا میدونم به چی ها ممکنه گیر بده . حالا از طرز برخورد اجتماعی گرفته تا مثلا پوست و مو . الان مثلا اگه بخوام عیال رو به مامان نشون بدم بهش میگم این جور باش ! اونجور باش تا برا خودت مشکل پیش نیاد بعد ازدواج . اما دفعه اول اگه میگفتم این جور باش اونجور باش دیگه من خود واقعیش رو نمیدیدم . برا همین توی تصمیم گیری به اشتباه میوفتادم . این عیالی که من دیدم بهترینه . همونیه که من میخواستم . نه . خیلی بهتر از اونیه که من میخواستم . حالا مثلا اگه مشکل کوچیکی هم در حد یه خال باشه قابل اصلاحه . چه قبل ازدواج چه بعدش . مثل چاقیه من . اما از نظر نوع برخورد و نجابت خودش بود . عالی بود . من که سلیقه مامانم رو میدونم الان فهمیدم که از این عیال خوشش میاد اما یه ریزه کاری هایی هم توی ظاهر هست که درست میشه . بابام خیلی باحاله . همه صحبت های ما رو شنیده بازم نمیاد جلو . بعد 12 ساعت امروز صبح منو دیده سلام نکرده فقط یه جمله گفت :((آدم هرچی به سرش میاد نتجیه خواست و اراده خودشه )) . مامان و مهندس 2 ساعت و نیم حرف زدن آخرش هیچی اما این با همین یه جمله ای که گفت کلی بهم امید داد . منظورش این بود که اگه خودت بخوای میشه . باید تلاش کنی که بشه . آخه قسمتی از حرفام با مهندس و مامان سر این بود که احساس میکنم میخوان منو دور بزنن . خدا کنه بابام روی حرفاش بمونه . خیلی رعایت و مراعاتش رو میکنم . جدیدا فهمیدم اون منو خوب درک میکنه !
واقعا خدایا شکرت . خیلی ازت ممنونم . شکرت خدا جون !
از ساعت 12 شب قبل قرار تا فرداش ساعت 12 ظهر هیچی از گلوم پایین نرفت . قبلش که استرس داشتم . حینش که وقت نشد . بعدش هم رفتم دنبال کارای ترخیص بابا توی بیمارستان . اما نصافا زیاد گرسنه نشدم . . .
دلم براش تنگ شده . کاش میشد هر روز و هر هفته این اتفاق بیوفته . حالا که فعلا کرجه تا اخر هفته . شاید قسمت بشه دوباره بیاد این دفعه با رعایت نکات ایمنی به مامانم نشونش بدم هم این که خودم ببینمش . ایشا الله که میشه . دعا کنید که بشه !
آخیششششششش ! خیالم راحت شد خودشه دیگه .
امروز رفته بودم امتحان بدم . اولین امتحان نهایی خرداد . امتحانات نهایی 4 تاست که فقط نمره قبولی توشون مهمه . 4 تای دیگه رو آموزشگاه جواب و سوالا رو میده و کاری نداره . امتحان اول که خوب بود . حوزه امتحان جنت آباد شمالی . مدرسه بادامچی . با تاکسی رفتم خوب پیدا کردم و زود رسیدم صبح اما برگشتنی کلی دور دور زدیم با بچه ها تا راه رو پیدا کردیم . نقشه و نقشه خونم پیشم نبود که راهو پیدا کنم زود . . . حوزه امتحان خیلی بزرگ بود . معماریش به دانشگاه میخورد تا دبیرستان . فقط همون سالنی که ما توش امتحان دادیم اندازه کل سرآمدان بود . سرآمدان بد کلاهی سر همه بچه ها گذاشتن و با آینده همه بازی کردن ما خدا رو شکر که من توی زندگیم یه چی دارم که همه جا در بدترین شرایط کمکم میکنه . خدا ! خدا اگه عیال رو نمیفرستاد اوضاعم الان خیلی خراب بود . خدا جون شکرت . خدایا دوستت دارم .
خب من دیگه بیشتر از این نمیتونم بشینم . درس دارم باید برم . عیال هم هست . تا فرصتی دیگر به خدا میسپرمتون . موفق و سربلند باشید . در پناه حق ! یا علی
دعامون کنید!