بسم الله النور
سلام علیکم
حال شما خوبه ؟ همگی خوب و خوش و سرحال و سلامت هستید ؟ ایشا الله که همه خوب باشن . . .
من ؟ من خوبم یا نه ؟ سوال کردن داره ؟ معلوم نیست از رنگ رخسارم ؟ یه مدتیه دیگه به اون دوران شوخ بودن و شاد بودن قبل فوت مامان بزرگ برگشتم . شدم همون حاج مهدی ای که با رفتارش سعی میکرد اطرافیانش رو بخندونه . همون حاج مهدی که همه دوستش داشتن . همون حاج مهدی که هم حرمت ها رو حفظ میکرد هم شخصیتش رو و هم گاه و بیگاه با تیکه ها و حرفاش بقیه رو میخندوند . دو - سه رو پیشا انقدر مامانم رو خندونم که دلش درد گرفت و التماسم میکرد تو رو به خدا بسه . . . دوران بدی بود . واقعا خدا رو شکر که این فرشته نجاتش رو فرستاد و دستم رو گرفت و نجاتم داد . کاش هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت اونو از من نگیره . واقعا اگه اون نبود من نمیتونسم دیگه ادامه بدم . الان خیلی خوبم . واقعا در اوج به سر میبرم . فقط فقط فقط تمرکز کردم روی این که یه حاج مهدی دوست داشتنی و خواستنی بشم و همه شرایط رو فراهم کنم برای تشکیل یه خانواده جدید . من و عیال . فقط دارم به زندگیمون فکر میکنم و بس . دیگه این که چه اتفاقی داره توی این دنیا میوفته و کی به کیه اصلا به من مربوط نیست . سیاست هم رها کردم . بذار همه دنیا انقدر توی سر و کله هم بزنن تا بمیرن . به من چه ؟ من فقط میخوام اول خدا بعد هم زنم ازم راضی باشن . فقط میخوام بهترین ها رو برای عیالم فراهم کنم . میخوام بهترین زندگی رو براش ردیف کنم . فقط میخوام اونو داشته باشم و بس . دیگه هیچی نمیبینم و نمیشنوم . رسماُ توی یه دنیای دیگه سیر میکنم . فقط خدایا تو بخواه که تو بخوای خیالم راحت راحته که دیگه میشه . . .
چقدر خوبه آدم توی تنهایی هاش بیاد و بنویسه . کاش بیشتر تنها بشم .
برام دعا کنید بعد کنکور بتونم یه کاری راه بندازم یا یه کاری پیدا کنم . درآمدش مهم نیست زیاد . همین که یه جا دستم بند باشه مهمه . برا پول در اوردن راه های دیگه ای بلدم . فقط میخوام یه جا کار کنم که پس فردا میرم خاستگاری بگم فلان جا کار دارم جلو فامیل زنم خیت نشم . مامان که میگه چه اشکال داره همین طوری بری؟ برو بگو دانشجو ام راه درآمدم هم اینه . دلیلی نداره مخالفت کنن ... این مامان و بایای منم انقدر راضی شدن که بعد کنکور اگه با همین دستی خالی هم بگم پاشید بریم خاستگاری پا میشن میان . یکی نیست بگه آخه شما خودتونو بذارید جای اونا فکر کنید دارید دختر شوهر میدید ! حالا بببینید به یه پسری با شرایط من بله میگید یا نه ؟
مامان البته حرف جالبی میزنه . میگه خب ما میریم آشنا میشیم میگیم شما همدیگه رو میخواید که شوهرش ندن بعد فرصت هست کار پیدا کنی . اونا هم ببینن که جدی هستی بهت فرصت میدن . اما نه . من اینجوری دوست ندارم . یه جور ذلت خاصی پشت پرده این رفتار برای داماد هست . میخوام از اول با دست پر برم . فقط کار میخوام . یه کار میخوام . بعد کنکور البته . آخ خدا خودت راست و ریست کن همه چیزو . . .
عیالم را خبری نیست . حتما دارد برای جشن تولد برادر زاده اش زحمت میکشد . کاش زود تر فردا شود . شاید فردا بیکار باشد . . .
موندم بعد کنکور چطور عیال داری کنم . آخه الان 24 ساعته بیکار توی خونه نشستم هی زرت و زرت پیامک میزنیم و میزنگیم اما بعد کنکور شرایط فرق میکنه . دیگه کی میتونه منو توی خونه بند کنه . ییادش بخیر سال پیش . خدایا بازم به دادم برس !
عاشقی واقعا بد دردیه . به خصوص این که این همه از عشقت دور باشی . حتی گاهی انقدر دلت تنگ میشه که چاره ای جز خواب نداری . آخه خوابیدن خیلی خوبه وقتیی میخوای به چیزی فکر نکنی و یا کمتر تحمل کنی دردی رو . دیدی اینا که مریضن و درد دارن هی میگن بگیر بخواب خوب میشی؟ خوب وقتیی میخوابن هم درد رو نمیفهمن هم این که کمتر بهش فکر میکنن . منم اساسا وقتی دلم میگره خواب رو به هر چیزی تررجیح میدم وقتی کاری از دستم بر نمیاد . . .
به مکالمه زیر توجه فرمایید :
مامان : مهدی !
من :جانم مادرم ؟!
مامان : س.خ داره میاد ؟
من :آره آخر برج میاد . بهت که گفته بودم . چطور؟ مگه حالا چی شده؟
مامان : آخه 3 روز رفتم سفر غر نزدی . شنبه رفتی پیش مهندس اونطور امتحان دادی و ریاضی و فیزیکش رو 80 زدی . بعد همش داری با دمت گردو میشکونی . منو میخندونی . شادی کلا . راستش رو بگو ! این هفته میاد یا آخر برج ؟
من :به خدا آخر برج داره میاد . دروغم چیه ؟
مامان : پس چرا انقدر شادی ؟
من :مگه بده آدم شاد باشه ؟
مامان : نه ولی تو غیر عادی به نظر میرسی
من :عاشقیه دیگه !
مامان : باز تو چرت و پرت تحویلم دادی ؟ ما جوون بودیم رومون نمیشد به پدر مادرمون بگیم تو . اونوقت تو راست راست نشستی توی چشمام نگاه میکنی میگی عاشقیه دیگه ؟
من :(باز این آتیشی شد . . . خب خودت میگی داره میاد یا نه) خب پدر و مادر های قدیم هم میرفتن سفر برا معشوق پسرشون سوغاتی نمی اوردن . این به اون در . . .
مامان : اصلا تقصییره منه که به احساساته تو بها میدم و آدم حسابت میکنم . پاشو برو بیارشون میخوام ببرم بدم به دوستم .
من :متاسفم ! جنس گرفته شده پس داده نمیشود . . .
مامان : بذار بابات بیاد . حالیت میکنم .
من :بابا که طرف منه
مامان : بابات طرفه پوله
من :من غلط کردم اصلا . اینطوری خوبه ؟ راضی میشی ؟
مامان : پر رو !
من :مادرم ! عزیزم ! آخه کی میتونه جای تو رو توی قلبم بگیره ؟ مادر یه دونست . مادر مثل تو پیدا نمیشه . تو یه جور عزیزی اونم یه جور ! هرکی جای خودشه . تو خیلی خوبی . تو مادرمی . عزیزمی . تاج سرمی . میخوای اصلا بگم نیاد ؟ راضی میشی اینطوری؟
مامان : راست میگی مهدی؟ اینا رو مهندس بهت یاد نداده که بگی ؟
من : نه به خدا دروغم چیه ؟ میخوای جلو خودت زنگ بزنم بگم نیاد اگه راضی نیستی ؟
مامان : نه نه نه ! این کارو نکنی ها ! بذار بیاد ببینیش . اونو چرا اذیت میکنی . اصلا بیا این بوق ادلار رو هم بگیر وقتی اومد ببرش یه جای خوب غذا بخورید آبروت نره . . .
من :مامان دوستت دارم . . . .
ایینو میگن سیاست ! سیاست مداری نه سیاست بازی ! واقعا زن ها موجودات عجیبی هستن و مادر من هم عجیب تر . فقط 4 تا جمله بگی که دوستت دارم میخواد قلبش هم در بیاره تقدیمت کنه . حالا من که مادرم رو هم دوست دارم اما کلا یاد گرفتم نباید جلوی پدر و مادر ایستاد . باید باهاشون همراه بشی بعد بکشونیشون توی مسیر خودت . همین کاری که من کردم . اول داشت دعوام میکرد که فلان و بهمان بعد آخر سر دراورد بوق ادلار هم بهم داد گفت جلو زنت کم نیاری . واقعا چرا ؟ چرا من انقدر موجود کثیفی هستم ؟ شوخی کردم بابا ! راست و حسینی حرفای دلم رو بهش زدم . اگه اهل سیاست بازی بودم میتونسم کارای دیگه ای بکنم که نکرد و هیچوقت هم نخواهم کرد . . .
چرا من دیکته ام انقدر ضعیفه ؟ خب معلومه ! چون وقتی معلم توی دبستان دیکته میگفت من از لحن تحکم آمیزش بدم میومد برا خودم داستان حسین کرد شبستری مینوشتم همیشه هم نمره دیکته ام 10 بود . یه بار فقط یه معلم هنر داشتیم خیلی خواهر مهربونی بود اومد با ملایمت دیکته گفت من شدم 20 . دیگه یاد ندارم دیکته 20 شده باشم . کلا از امر و تهی بدم میاد . کاری داری امری داری فرمایشی هست مصالحت آمیز امر کنید بنده سر تا پا گوشم .
چه ربطی داشت الآن اینا به همدیگه ؟ بیخیال مهم نیست !
سال بعد همین موقع من کجام ؟ عیالم کجاست ؟ یعنی میشه ؟ خدایا میشه که بخوای ؟میشه که بتونم ؟ خدا کمک !
دلم برا عیال تنگ شده . کاش همسایه دیوار به دیوار بودیم و گوشم رو میچسبوندم به دیوار تا صداش رو بشنوم و آروم بشم و دیگه لازم نباشه بزنگم و اذیتش کنم ساعت ها پشت تلفن . . .
گفتم تلفن یاد قبض تلفن این دوره افنادم . خداکنه قبل از مامان بتونم قبض رو بردارم . هی وای بر من !
دلم گرفته ! بیخیال . این وبلاگ هم جزیی از ظاهر من حساب میشه دیگه . قبلا ها که آشنا ها آدرسش رو نداشتن جزیی از درونم بود و کمی از غم و غصه هام رو توش خالی میکردم اما الان دیگه جزیی از ظاهرم شده و باید ظاهرم شاد باشه . شادی مومن در ظاهر او و غمش در دل اوست . من ادعای مومن بودن ندارم اما این شیوه رو بیشتر میپسندم . . .
میام گه گداری میخندونمتون اما دیگه از غم و غصه خبری نیست ! غم و غصه هام مال خودمه . خاطرات تلخ مال خودمه . زندگی و گذشته من مال خودمه . بقیش مال شما . البته عیال که به سرتاسر قلب ما راه داره بحثش جداست اما اونم دوست ندارم ناراحت کنم با غم و غصه های خودم . یا علی بی غم اول دبیرستان به خیر . واقعا بی غم بود . . .
دیگه خسسته شدم . برم یه چیزی بخورم شاید از عیال هم خبری بشه . شما رو هم به خدای بزرگ میسپرم . امیدوارم از تماشای این وبلاگ لذت کافی رو برده باشید . تا فرصتی دیگر بدرود . خدانگهدار !
یا علی