درباره نویسنده
محمد مهدی متولیان
تویی بهانه ی آن ابر ها که میگریند بیا که صاف شود این هوای بارانی...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • اولین ملاقات !
  • حاجی شرلوک هلمز میشود !
  • عاشقی کن !
  • خریدارم بلا را !
  • تصمیم !
  • الله مع الصابرین. . .
  • عشق زنجیر عادت نیست!
  • ترس و امید ...
  • فقط خدا...
  • خوبم ... از قبل خیلی بهترم....
  • فردا میرم قاسمیون ...
  • سلامی به بلندی برج میلاد ....
  • دوستت دارم ای رفیق !
  • هیئت قاسمیون نمیرم
  • از دروغ متنفرم....
  • زندگی خیلی پیچیدس....
  • نگران من نباشید لطفا...
  • واقعا نابود شدم دیگه ....
  • همه حال من خوب است
  • من افسرده شدم؟؟
  • می خواستم حذفش کنم...
  • فکر کنم میفهمم .....
  • فکر کنم میفهمم...
  • خدایا ... هم دم من میشی؟
  • سفرنامه جمکران
  • مشکلات
  • عشق واقعی
  • رمضان
  • یا قمر بنی هاشم
  • خدایا!
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • دی ۸٦
کدهای اضافی کاربر



معرفت
دروغ نمیگویم ، پس لازم نیست چیزی را به خاطر بسپارم.
اولین ملاقات !
نویسنده: محمد مهدی متولیان - دوشنبه ۱۳٩۱/۳/۱

بسم الله النور

سلام علیکم و رحمه الله وبرکاته

خیلی خوشحالم . نمیدونم باید از کجا شروع کنم . چه جور شروع کنم . وای خدا . اول از همه خدایا شکرت . شکرت بابت همه چی . . .

از تمام برادران و خواهرانی که این وبلاگ رو میخونن و بنده رو لایق نصیحت ها و گاه تشویق ها و دلداری دادن میدونن کمال تشکر رو دارم . خواهری فرموده بودند که خودشون چنین شرایطی داشتن و رسیدن و دلداری داده بودن که خودتون بخواید میشه . بله . خدا بخواد و بعد خودمون هم بخوایم میشه ان شا الله . یه خواهری پرسیده بودن اگه 40 شب دعا توسل بخونیم به حاجتمون میرسیم ؟ شما نتیجه گرفتید ؟ والا خواهرم من 40 شب که چه عرض کنم الان 6 ماهه دارم هر شب بعد نمازام میخونم . نتیجه هم داده . من مامان و بابام آدمایی نبودن که به این راحتی این گونه روابط و مسائل رو قبول کنند و حاضر بشن منو باور کنن . من 6 ماهه دارم میخونم هر روز خدا داره بیشتر راهم رو باز میکنه . درسته که 100 درصد به عیالم نرسیدم اما روز به روز دارم بهش نزدیک تر میشم . شما هم بخونید ان شا الله جواب میگیرید .مداومت و مقاوت در این کارو ادامه بدید جواب میگیرید . اولش مثل بالا رفتن از کوه سخته و شیطون هی میگه که فایده نداره نمیشه اما وقتی به نوک قله میرسی خودت میبینی همه چی روی سراشیبی افتاده و داره جور میشه . اون موقع هم ادامه بده که تا تهش خدا کمکت کنه . نا امید نشید هیچ وقت !

خب بریم سراغ زندگی . جاتون خالی 29 اردیبهشت جمعه عیال رو برای بار اول دیدم . خیلی خیلی خیلی خیلی از اونی که من فکر میکردم خانوم تر و نجیب تر و بهتر بود . واقعا عالی بود . از 3 شب قبل قرار که راه افتاده بود من دیگه مطمئن شده بودم قراره ببینمش همین جور این پلکم میپرید . دست خودم نبود . هی میپرید . استرس در حد تیم ملی . با این که همه چی رو از 1 ماه پیش آماده کرده بودم اما بازم استرس داشتم . باورم نمیشد میخوام بینمش . بالاخره جمعه شد و گفت داره میره مترو صادقیه . به محضی که از کرج راه افتاد منم زدم بیرون . میخواستم زود تر از اون برسم سر قرار و یه نیم ساعتی اونجا ختم انعام و دعا توسل و زیارت عاشورا بزنم اما خب قسمت شد دقیقا با هم رسیدیم . یعنی رسیدم زنگ زد گفت منم رسیدم بوگو کجایی . کسری سفارشات ویژه ای برای قرار اول بهم کرده بود اما توی عمل نشد انجامشون بدم . هیچ کدوم رو . سعی کردم خود واقعیم باشم . سر راه براش گل رز قرمز گرفتم . وقتی نشست یه 10 دقه بعد که یه جای پارک پیدا کردم زدم کنار و بهش دادم . کسری توصیه کرده بود پیاده شو درو باز کن براش اما از اون جایی که حسش نبود جای پارکمم مناسب نبود خیلی هم پاهام میلرزید این کارو نکردم . خودش هم از اونایی نبود که چنین توقعاتی داشته باشه . وقتی نشست توی ماشین پاهام میلرزید . به سختی وقتی داشت از دور میومد نگاهش کردم . همیشه با خودم فکر میکردم توی اولین قرارم با یه دختر به شدت سرخ بشم و عرق بریزم و خجالت بکشم که این طور نشد اصلا.نمیدونم چرا . شاید برا این که اون بیشتر خجالت کشیده بود . جالبه دقیقا راجع به اون فکر میکردم به دلیل این که روانشناسی خونده و اجتماعی تره شاید سرخ نشه و خجالت نکشه ولی اینم برعکس فکر کرده بودم . کسری گفته بود نذار سکوت حاکم بشه . اون که ساکت بود . ولی خب من خونده بودم توی یه جایی که این جور مواقع بهتره من حرف بزنم . هی سعی میکردم یه چی بگم که اون هم به حرف بیاد . بعد از یه 20 دقیقه ای با این که بهش از قبل گفته بودم نگاه نکردنم رو پای زشت و زیبایی خودت نذار اما این حس بین همه دخترا یکسانه و ازم پرسید : من خیلی بدم ؟ گفتم نه . بگذریم حالا از این که شاید بعضی ها رو خدا چون دوستشون داشته 2 تا خال روی صورتشون گذاشته اما در کل خواهر خوبی بود . خیلی هم خوب بود . یه کم توی ملاقاتمون ناراحت و افسرده بودم . خداکنه پای این نذاشته باشه که نخواستمش . آخه صبح مامانم از بیمارستان پیش بابا اومد شروع کرد پیشم گریه کردن . آخه 5 شنبه بابام رو برد بیمارستان و عملش کردن . اما مثلی که بابا باز هم جلو مامان با اون زنش طوری حرف زده بود که مامان ناراحت بود . حق هم داشت . تبعیض نژادی هم از تفاوت گذاشتن بین زن اول و دوم  ادم رو نمیسوزونه . منظورم شخص مورد تبعیض قرار گرفته است . به هر حال صبح 2 ساعت مامانم تر زده به حالم با اشکاش و گریه هاش بعد من راهی شدم سر اولین قرار . به هر حال هر چند میتونستم شاد تر باشم اما نمیشد . خلاصه عیال رو بردم رسوندم دم در دانشگاه خواهرش . یه 4 ساعت و نیمی تمیز الاف بودم تا برگرده . سخت که نگذشت اصلا فقط اگه میدونستم انقدر قراره طول بکشه یه لحاف و دوشکی میبردم و کم خوابی دیشب رو جبران میکردم . بگذریم . رفت نهار خورد اومد . میخواستم بریم یه جایی یه چیزی بخوریم اما دیدم عجله داره و زود تر باید برگرده خونه ابجیش . چاره ای نبود . دیدم خودش با ابجیش یه چی خورده گفتم خودم به جهنم میرم خونه یه چی میخورم . بردمش پارک ساعی . یه نیم ساعتی نشستیم . خیلی زود میگذشت زمان . اصلا از وقتی که بود این ساعت عقربه هاش مثل پنکه میچرخید مراعات دل ما رو هم نمیکرد . خلاصه که دیگه رسما داشت دیرش میشد که پا شدیم راه افتادیم سمت جاده کرج . توی راه دوباره باید از میدان صادقیه میگذشتیم . من یه کلام گفتم عکست با قیافت زیاد نمیخونه اما ناراحت شد . آخه خب نمیخوند خدا وکیلی . خودش خوشگل تر بود . بیخیال . خانوم قهر کرد روشو برگردوند اون طرف منم ریختم به هم . حواسم پرت شده بود چراغ قرمز میدون صادقیه رو رد کردم . همچین با اعتماد به نفس بوق میزدم و راه میگرفتم که انگار اصلا چراغی وجود نداره . خب ندیدم چراغو . بعد که نزدیک رود 2 نفر عابر پیاده رو هم زیر بگیرم تازه از سر و صدای مردم فهمیدم من چراغ رو ندیدم که گفتن :((هوووووووووووووووووییییییییییییییییی ! چراغ قرمزه ها !)) من دیدم چرا صدا صوت اومد نگو پلیس بوده داشته میدوییده دنبال ماشین . خلاصه که به خیر گذشت . همین که نگرفتن ببرمون پارکینگ جای شکرش باقیه . حالا قبض جریمه بیاد جلو در میشه برد داد یه کاریش کرد اما اگر افسر منو میگرفت گواهی نامه نداشتم رو چکار میتونستم بکنم ؟ خلاصه با کمی ناز کشی عیال کوتاه اومد . من عاشق اون لحظه ای ام که کوتاه میاد . اول هی میخواست پیاده بشه . مجبور شدم درو قفل کنم بعد به ناز کشی ادامه بدم . هی میگفت میخوام پیاده بشم خودم برم . همش با خودم خدا خدا میکردم اشکش در نیاد . اگه اشکش در میومد دیگه کلا فاتحه خودم و ماشین و مردم و .... خونده بود . به هر بدبختی بود سر وقت رسوندمش خونه دختر خاله اش که بهش شک نکنن . امیدوارم به خطر نیوفتاده باشه . خیلی روز خوبی بود اما لحظه خدا حافظی واقعا تلخ بود . خیلی تلخ بود . جلو خودم رو گرفتم که اشکام رو نبینه اما توی راه وقتی داشتم برمیگشتم حسابی خودم رو خالی کردم . کاش هیچ وقت خدا حافظی ای وجود نداشت . کاش بیشتر میموند . کاش میشد بیشتر تماشاش کنم . لعنت به این دنیای محدودیت ها . . .

وقتی برگشتم خونه فهمیدم مامان خراب کاری بزرگی کرده که مقصر اصلیش خودم بودم . مقصر هم از این جهت که بهش اطمینان کرده بودم و مدارک و و سایل شخصیم رو ازش پنهون نکرده بودم  هم این که بی خبرش گذاشتم وقتی به عیال رسیدم . رفته بود اتاقم رو گشته بود زنگ زده بود خونه عیال . اخه شماره خونه و اطلاعات ناقصی که از عیال دارم رو همه روی یه کاغذ نوشته بودم و گذاشته بودم توی مدارکم . حالا باز خدا رو شکر روز قبلش زد به سرم نامه عیال رو قایم کردم که دستش نیوفته . اگه اونو خونده بود که دیگه الان من بیخ دیوار زندان بودم . بیخیال . خلاصه که ظاهرا به خیر گذشته . ابجی عیال گوشی رو برداشته و به خیر گذشته . . .

فردای قرار جلسه ای بود 3 نفره . من و مامان و مهندس . دعوا سر این بود که چرا نذاشتی ما ببینیمش و این که مامان کاملا حق داشته اتاقم رو بگرده . حوصله اعصاب خوردی و جنگ و دعوا نداشتم کوتاه اومدم سر کار مامان و هر جوری بود اطلاعات بدست اوردش رو پیدا و انحدام کردم اما سر این که چرا نخواستم اون ها بار اول عیال رو ببینند خیلی بحث کردیم . حدود 2 ساعت و نیم . یه وقت آدم جواب یه سوالی رو میدونه و میخواد جواب نده و بحث رو میپیچونه اما یه وقت هست خودش هم جواب سوال رو نمیدونه میخواد طرف مقابل رو از سرش باز کنه ادامه میده با جواب های بیخود . هی من یه چی میگفتم اونا توجیح و تفسیر میکردن و میگفتن دلیل قانع کننده ای نیست و من به سراغ دلیل بعدی میرفتم . آخر سر کوتاه اومدن به این که بعدا دوباره ببیننش . اما خودم که خوب فکر میکنم میبینم من واسه این نذاشتم مامانم بار اول با من اونو ببینه برا این که من سلیقه و عیب جویی های مادرم رو میدونم . مثلا میدونم به چی ها ممکنه گیر بده . حالا از طرز برخورد اجتماعی گرفته تا مثلا پوست و مو . الان مثلا اگه بخوام عیال رو به مامان نشون بدم بهش میگم این جور باش ! اونجور باش تا برا خودت مشکل پیش نیاد بعد ازدواج . اما دفعه اول اگه میگفتم این جور باش اونجور باش دیگه من خود واقعیش رو نمیدیدم . برا همین توی تصمیم گیری به اشتباه میوفتادم . این عیالی که من دیدم بهترینه . همونیه که من میخواستم . نه . خیلی بهتر از اونیه که من میخواستم . حالا مثلا اگه مشکل کوچیکی هم در حد یه خال باشه قابل اصلاحه . چه قبل ازدواج چه بعدش . مثل چاقیه من . اما از نظر نوع برخورد و نجابت خودش بود . عالی بود . من که سلیقه مامانم رو میدونم الان فهمیدم که از این عیال خوشش میاد اما یه ریزه کاری هایی هم توی ظاهر هست که درست میشه . بابام خیلی باحاله . همه صحبت های ما رو شنیده بازم نمیاد جلو . بعد 12 ساعت امروز صبح منو دیده سلام نکرده فقط یه جمله گفت :((آدم هرچی به سرش میاد نتجیه خواست و اراده خودشه )) . مامان و مهندس 2 ساعت و نیم حرف زدن آخرش هیچی اما این با همین یه جمله ای که گفت کلی بهم امید داد . منظورش این بود که اگه خودت بخوای میشه . باید تلاش کنی که بشه . آخه قسمتی از حرفام با مهندس و مامان سر این بود که احساس میکنم میخوان منو دور بزنن . خدا کنه بابام روی حرفاش بمونه . خیلی رعایت و مراعاتش رو میکنم . جدیدا فهمیدم اون منو خوب درک میکنه !

واقعا خدایا شکرت . خیلی ازت ممنونم . شکرت خدا جون !

از ساعت 12 شب قبل قرار تا فرداش ساعت 12 ظهر هیچی از گلوم پایین نرفت . قبلش که استرس داشتم . حینش که وقت نشد . بعدش هم رفتم دنبال کارای ترخیص بابا توی بیمارستان . اما نصافا زیاد گرسنه نشدم . . .

دلم براش تنگ شده . کاش میشد هر روز و هر هفته این اتفاق بیوفته . حالا که فعلا کرجه تا اخر هفته . شاید قسمت بشه دوباره بیاد این دفعه با رعایت نکات ایمنی به مامانم نشونش بدم هم این که خودم ببینمش . ایشا الله که میشه . دعا کنید که بشه !

آخیششششششش ! خیالم راحت شد خودشه دیگه .

امروز رفته بودم امتحان بدم . اولین امتحان نهایی خرداد . امتحانات نهایی 4 تاست که فقط نمره قبولی توشون مهمه . 4 تای دیگه رو آموزشگاه جواب و سوالا رو میده و کاری نداره . امتحان اول که خوب بود . حوزه امتحان جنت آباد شمالی . مدرسه بادامچی . با تاکسی رفتم خوب پیدا کردم و زود رسیدم صبح اما برگشتنی کلی دور دور زدیم با بچه ها تا راه رو پیدا کردیم . نقشه و نقشه خونم پیشم نبود که راهو پیدا کنم زود . . . حوزه امتحان خیلی بزرگ بود . معماریش به دانشگاه میخورد تا دبیرستان . فقط همون سالنی که ما توش امتحان دادیم اندازه کل سرآمدان بود . سرآمدان بد کلاهی سر همه بچه ها گذاشتن و با آینده همه بازی کردن ما خدا رو شکر که من توی زندگیم یه چی دارم که همه جا در بدترین شرایط کمکم میکنه . خدا ! خدا اگه عیال رو نمیفرستاد اوضاعم الان خیلی خراب بود . خدا جون شکرت . خدایا دوستت دارم .

خب من دیگه بیشتر از این نمیتونم بشینم . درس دارم باید برم . عیال هم هست . تا فرصتی دیگر به خدا میسپرمتون . موفق و سربلند باشید . در پناه حق ! یا علی

دعامون کنید!

نظرات ()



حاجی شرلوک هلمز میشود !
نویسنده: محمد مهدی متولیان - چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٠

بسم الله النور

سلام علیکم

حال شما خوبه ؟ همگی خوب و خوش و سرحال و سلامت هستید ؟ ایشا الله که همه خوب باشن . . .

من ؟ من خوبم یا نه ؟ سوال کردن داره ؟ معلوم نیست از رنگ رخسارم ؟ یه مدتیه دیگه به اون دوران شوخ بودن و شاد بودن قبل فوت مامان بزرگ برگشتم . شدم همون حاج مهدی ای که با رفتارش سعی میکرد اطرافیانش رو بخندونه . همون حاج مهدی که همه دوستش داشتن . همون حاج مهدی که هم حرمت ها رو حفظ میکرد هم شخصیتش رو و هم گاه و بیگاه با تیکه ها و حرفاش بقیه رو میخندوند . دو - سه رو پیشا انقدر مامانم رو خندونم که دلش درد گرفت و التماسم میکرد تو رو به خدا بسه . . . دوران بدی بود . واقعا خدا رو شکر که این فرشته نجاتش رو فرستاد و دستم رو گرفت و نجاتم داد . کاش هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت اونو از من نگیره . واقعا اگه اون نبود من نمیتونسم دیگه ادامه بدم . الان خیلی خوبم . واقعا در اوج به سر میبرم . فقط فقط فقط تمرکز کردم روی این که یه حاج مهدی دوست داشتنی و خواستنی بشم و همه شرایط رو فراهم کنم برای تشکیل یه خانواده جدید . من و عیال . فقط دارم به زندگیمون فکر میکنم و بس . دیگه این که چه اتفاقی داره توی این دنیا میوفته و کی به کیه اصلا به من مربوط نیست . سیاست هم رها کردم . بذار همه دنیا انقدر توی سر و کله هم بزنن تا بمیرن . به من چه ؟ من فقط میخوام اول خدا بعد هم زنم ازم راضی باشن . فقط میخوام بهترین ها رو برای عیالم فراهم کنم . میخوام بهترین زندگی رو براش ردیف کنم . فقط میخوام اونو داشته باشم و بس . دیگه هیچی نمیبینم و نمیشنوم . رسماُ توی یه دنیای دیگه سیر میکنم . فقط خدایا تو بخواه که تو بخوای خیالم راحت راحته که دیگه میشه . . .

چقدر خوبه آدم توی تنهایی هاش بیاد و بنویسه . کاش بیشتر تنها بشم .

برام دعا کنید بعد کنکور بتونم یه کاری راه بندازم یا یه کاری پیدا کنم . درآمدش مهم نیست زیاد . همین که یه جا دستم بند باشه مهمه . برا پول در اوردن راه های دیگه ای بلدم . فقط میخوام یه جا کار کنم که پس فردا میرم خاستگاری بگم فلان جا کار دارم جلو فامیل زنم خیت نشم . مامان که میگه چه اشکال داره همین طوری بری؟ برو بگو دانشجو ام راه درآمدم هم اینه . دلیلی نداره مخالفت کنن ... این مامان و بایای منم انقدر راضی شدن که بعد کنکور اگه با همین دستی خالی هم بگم پاشید بریم خاستگاری پا میشن میان . یکی نیست بگه آخه شما خودتونو بذارید جای اونا فکر کنید دارید دختر شوهر میدید ! حالا بببینید به یه پسری با شرایط من بله میگید یا نه ؟

مامان البته حرف جالبی میزنه . میگه خب ما میریم آشنا میشیم میگیم شما همدیگه رو میخواید که شوهرش ندن بعد فرصت هست کار پیدا کنی . اونا هم ببینن که جدی هستی بهت فرصت میدن . اما نه . من اینجوری دوست ندارم . یه جور ذلت خاصی پشت پرده این رفتار برای داماد هست . میخوام از اول با دست پر برم . فقط کار میخوام . یه کار میخوام . بعد کنکور البته . آخ خدا خودت راست و ریست کن همه چیزو . . .

عیالم را خبری نیست . حتما دارد برای جشن تولد برادر زاده اش زحمت میکشد . کاش زود تر فردا شود . شاید فردا بیکار باشد . . .

موندم بعد کنکور چطور عیال داری کنم . آخه الان 24 ساعته بیکار توی خونه نشستم هی زرت و زرت پیامک میزنیم و میزنگیم اما بعد کنکور شرایط فرق میکنه . دیگه کی میتونه منو توی خونه بند کنه . ییادش بخیر سال پیش . خدایا بازم به دادم برس !

عاشقی واقعا بد دردیه . به خصوص این که این همه از عشقت دور باشی . حتی گاهی انقدر دلت تنگ میشه که چاره ای جز خواب نداری . آخه خوابیدن خیلی خوبه وقتیی میخوای به چیزی فکر نکنی و یا کمتر تحمل کنی دردی رو . دیدی اینا که مریضن و درد دارن هی میگن بگیر بخواب خوب میشی؟ خوب وقتیی میخوابن هم درد رو نمیفهمن هم این که کمتر بهش فکر میکنن . منم اساسا وقتی دلم میگره خواب رو به هر چیزی تررجیح میدم وقتی کاری از دستم بر نمیاد . . .

به مکالمه زیر توجه فرمایید :

مامان : مهدی !

من :جانم مادرم ؟!

مامان : س.خ داره میاد ؟

من :آره آخر برج میاد . بهت که گفته بودم . چطور؟ مگه حالا چی شده؟

مامان : آخه 3 روز رفتم سفر غر نزدی . شنبه رفتی پیش مهندس اونطور امتحان دادی و ریاضی و فیزیکش رو 80 زدی . بعد همش داری با دمت گردو میشکونی . منو میخندونی . شادی کلا . راستش رو بگو ! این هفته میاد یا آخر برج ؟

من :به خدا آخر برج داره میاد . دروغم چیه ؟

مامان : پس چرا انقدر شادی ؟

من :مگه بده آدم شاد باشه ؟

مامان : نه ولی تو غیر عادی به نظر میرسی

من :عاشقیه دیگه !

مامان : باز تو چرت و پرت تحویلم دادی ؟ ما جوون بودیم رومون نمیشد به پدر مادرمون بگیم تو . اونوقت تو راست راست نشستی توی چشمام نگاه میکنی میگی عاشقیه دیگه ؟

من :(باز این آتیشی شد . . . خب خودت میگی داره میاد یا نه) خب پدر و مادر های قدیم هم میرفتن سفر برا معشوق پسرشون سوغاتی نمی اوردن . این به اون در . . .

مامان : اصلا تقصییره منه که به احساساته تو بها میدم و آدم حسابت میکنم . پاشو برو بیارشون میخوام ببرم بدم به دوستم .

من :متاسفم ! جنس گرفته شده پس داده نمیشود . . .

مامان : بذار بابات بیاد . حالیت میکنم .

من :بابا که طرف منه

مامان : بابات طرفه پوله

من :من غلط کردم اصلا . اینطوری خوبه ؟ راضی میشی ؟

مامان : پر رو !

من :مادرم ! عزیزم ! آخه کی میتونه جای تو رو توی قلبم بگیره ؟ مادر یه دونست . مادر مثل تو پیدا نمیشه . تو یه جور عزیزی اونم یه جور ! هرکی جای خودشه . تو خیلی خوبی . تو مادرمی . عزیزمی . تاج سرمی . میخوای اصلا بگم نیاد ؟ راضی میشی اینطوری؟

مامان : راست میگی مهدی؟ اینا رو مهندس بهت یاد نداده که بگی ؟

من : نه به خدا دروغم چیه ؟ میخوای جلو خودت زنگ بزنم بگم نیاد اگه راضی نیستی ؟

مامان : نه نه نه ! این کارو نکنی ها ! بذار بیاد ببینیش . اونو چرا اذیت میکنی . اصلا بیا این بوق ادلار رو هم بگیر وقتی اومد ببرش یه جای خوب غذا بخورید آبروت نره . . .

من :مامان دوستت دارم . . . .

ایینو میگن سیاست ! سیاست مداری نه سیاست بازی ! واقعا زن ها موجودات عجیبی هستن و مادر من هم عجیب تر . فقط 4 تا جمله بگی که دوستت دارم میخواد قلبش هم در بیاره تقدیمت کنه . حالا من که مادرم رو هم دوست دارم اما کلا یاد گرفتم نباید جلوی پدر و مادر ایستاد . باید باهاشون همراه بشی بعد بکشونیشون توی مسیر خودت . همین کاری که من کردم . اول داشت دعوام میکرد که فلان و بهمان بعد آخر سر دراورد بوق ادلار هم بهم داد گفت جلو زنت کم نیاری . واقعا چرا ؟ چرا من انقدر موجود کثیفی هستم ؟ شوخی کردم بابا ! راست و حسینی حرفای دلم رو بهش زدم . اگه اهل سیاست بازی بودم میتونسم کارای دیگه ای بکنم که نکرد و هیچوقت هم نخواهم کرد . . .

چرا من دیکته ام انقدر ضعیفه ؟ خب معلومه ! چون وقتی معلم توی دبستان دیکته میگفت من از لحن تحکم آمیزش بدم میومد برا خودم داستان حسین کرد شبستری مینوشتم همیشه هم نمره دیکته ام 10 بود . یه بار فقط یه معلم هنر داشتیم خیلی خواهر مهربونی بود اومد با ملایمت دیکته گفت من شدم 20 . دیگه یاد ندارم دیکته 20 شده باشم . کلا از امر و تهی بدم میاد . کاری داری امری داری فرمایشی هست مصالحت آمیز امر کنید بنده سر تا پا گوشم .

چه ربطی داشت الآن اینا به همدیگه ؟ بیخیال مهم نیست !

سال بعد همین موقع من کجام ؟ عیالم کجاست ؟ یعنی میشه ؟ خدایا میشه که بخوای ؟میشه که بتونم ؟ خدا کمک !

دلم برا عیال تنگ شده . کاش همسایه دیوار به دیوار بودیم و گوشم رو میچسبوندم به دیوار تا صداش رو بشنوم و آروم بشم و دیگه لازم نباشه بزنگم و اذیتش کنم ساعت ها پشت تلفن . . .

گفتم تلفن یاد قبض تلفن این دوره افنادم . خداکنه قبل از مامان بتونم قبض رو بردارم . هی وای بر من !

دلم گرفته ! بیخیال . این وبلاگ هم جزیی از ظاهر من حساب میشه دیگه . قبلا ها که آشنا ها آدرسش رو نداشتن جزیی از درونم بود و کمی از غم و غصه هام رو توش خالی میکردم اما الان دیگه جزیی از ظاهرم شده و باید ظاهرم شاد باشه . شادی مومن در ظاهر او و غمش در دل اوست . من ادعای مومن بودن ندارم اما این شیوه رو بیشتر میپسندم . . .

میام گه گداری میخندونمتون اما دیگه از غم و غصه خبری نیست ! غم و غصه هام مال خودمه . خاطرات تلخ مال خودمه . زندگی و گذشته من مال خودمه . بقیش مال شما . البته عیال که به سرتاسر قلب ما راه داره بحثش جداست اما اونم دوست ندارم ناراحت کنم با غم و غصه های خودم . یا علی بی غم اول دبیرستان به خیر . واقعا بی غم بود . . .

دیگه خسسته شدم . برم یه چیزی بخورم شاید از عیال هم خبری بشه . شما رو هم به خدای بزرگ میسپرم . امیدوارم از تماشای این وبلاگ لذت کافی رو برده باشید . تا فرصتی دیگر بدرود . خدانگهدار !

یا علی

نظرات ()



عاشقی کن !
نویسنده: محمد مهدی متولیان - پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٤

بسم الله النور

سلام به همگی

امیدوارم حال همه شما هایی که دارید این نوشته رو میخونید خوب باشه . من . محمد مهدی متولیان . ملقب به حاجی الان توی خونه مون تنهام . مامانم امروز صبح زود از خونه زد بیرون و به سفر رفت . سفر سه نفره مامان و دختر همه فرزانه و دوست دختر عمه فرزانه . تا یکشنبه ظهر هم نمیاد . رفتن کیش . جای شما خالی . جای خودمم خالی . نه . جای خودم و عیالم خالی . حالم خوب نبود . قراره سه شبانه روز توی این خونه تنها باشم . اگه فقط غذا پختن و مراقب خونه بودن بود اینقدر دپبرس نمیشدم . متاسفانه هم خرگوشا هستن و باغچه و حیاط و کلی خرید و از این جور خاله زنک بازی ها . خدا به دادم برسه . کاش عیال بود کمکم میکرد . یا نه . بود و حداقل تنها نبودم . کلا کاش بود . نه الان که تنها شدم . کلا به بودنش احتییاج دارم . وقتی هست یه جور اعتماد به نفس خاصیی دارم . بیخیال ...

امروز صبح با مامان بیدار شدم . از موقعیی که رفت نشستم پای درسا . بعدش هم یه کمی با عیال حرفیدم . بعد بازم درس . ناهار هم یادم رفت بپزم مجبور شدم زنگ بزنم از بیرون بیاد .ناهار خوردم نشستم منتظر عیال کنار کتبابا اما هنوز از عیال خبری نیست . احتمالا دستش بنده یا مهمون دارن . به هر حال دلمون گرفته بود مزاحم عیال هم نتونستیم بشیم این شد که گفتم یه یک ساعتی به خودم استراحت بدم بیام برانون

یه چند وقتی هست که اوضاع درسا خیلی به سامان نیست . یه یک هفته ای میشه . افسردگی گرفتم بدجور . از کنکور یه کوچولو ترسیدم . نه . از کنکور نه . از نتیجه ی کنکور . از اتفاقای بعدش . شاید به نظرتون بیاد از حرف و حدیثای فک و فامیل و در و همسایه و اینا تزسیدم . یا رفتار مامان و بابا بعد نتیجه . اما نه . هیچ کدوم اینا نیست . من از رفتن عیال میترسم . میترسم کنکوره خراب بشه و عیال ترکم کنه . بد چیزیه این استرس و اضطراب کنکور . اما مال من با بقیه کنکوری ها فرق میکنه . من یه جورایی کلا توی یه فاز دیگم .

نمیدونم باید چکار کنم . یعنی میدونم ها اما واقعا انقدر حالم گرفته است که نمیتونم . از برنامه عقب افتادم یه 2 روزی . وقتی میشینم پای کتابا اون استرسه نمیذاره درست حواسم رو جمع کنم . یه مشاوری توی تلویزیون میگفت موقعی که فکر و خیال میاد به سرتون اونا رو روی یه کاغذ بنویسد بعد توی وقت های استراحت بهشون فکر کنید تا رفع بشه مشکلتون . کردم این کارو فایده نکرد . بیخیال . باید خوابم رو کم کنم بیشتر بخونم تا اون کم شدن بازده با تلاش بیشتر جبران بشه . اینطوری بهتره . جدی جدی فقط 2 ماه مونده . باید یه خاکی اساسی به سرم بریزم . باید یه اراده قوی تر به کار بگیرم . مهندس میگه صبحا نون و پنیر و گردو بخور ، عصر عسل بزن به بدن ، شام ماهی ، ودیگر هرچه خودت دوست داری . اما مامان همکاریش زیاد جالب نیست . این کارا رو نمیکنه که هیچ ! بدتر میشینه تلویزیون با صدای بلند نگاه میکنه سکوت خونه رو هم ازم میگیره . مهندس میگه اینا رو بخوری انرژی و فسفر داره دیگه سر درسا احساس خستگی نمیکنی . حالا از همه اینا بگذریم خداییش وقتی عیال باهام میحرفه انقدر انرژی میگیرم و سرحال میشم که میخوام برم پارک 100 دور بچرخم دور پارک لاله . عین نوشابه انرژی زا میمونه . دلتون بسوزه ! عیال دارم مثل فرشته . . .

گفتم عیال یاد آینده افتادم . خوشا به حالتون که فقط بیننده این زندگی هستید و توی این بیم و امید ها قرار نمیگیرید . خیلی بده آدم انقدر نگران آینده باشه . دکتر صفایی میگفت زندگی کردن توی گذشته افسردگی میاره . زندگی کردن توی آینده هم استرس و اضطراب . زندگی درست توی حاله ! آلانت رو دریاب . خداییش با این که کلا چیزیش به آدمیت نمیخورد ولی این حرفش رو قبول دارم . هم گذشته ها گدشته هم این که آینده در گرو امروزه . . .

آخ خدا جون کجایی که اگه تو رو داشتم هیچ غم نداشتم . کاش کاش کاش و کاش بنده خوبی بودم برات . . . شاید بتونم باشم از این به بعد . اما کمکم کن . حتی برای بنده خوبی بودن هم به کمکت نیاز دارم . اگه تو نخوای و کمکم نکنی مطمئناُ بدبخت ترین و بیچاره ترین و زیانکار ترین افرادم . انی ظلمت نفسی . الهی العف !

خوشا به حالتون اگه خیالتون از خودتون و خدای خودتون راحته . . .

دلم بدجوری برا عیال تنگه . شاید 4 ماه دیگه که نتایج کنکور میاد دیگه نداشته باشمش . موندم زندگی بعد اون چطور میخواد باشه . اصلا زندگی ای میمونه که بخواد طوری باشه ؟ اصلا حاجی ای میمونه که بخواد زنده بودن رو تکرار کنه ؟ چی میشه ؟ چه بلایی سرم میاد ؟ با یه پسره توی سرآمدان حرف میزدم که خودش الآن عند دختر بازای تهرانه حرفای جالبی میزد . میگفت دل بریدن از اولین دختری که باهاش دوست شدی مثل قتل دفعه اول میمونه . میگفت اونی که دفعه اول کسی رو میکشه خیلی به هم میریزه و براش سخته اما بعد مدتی عادت میکنه و به فکر قتل بعدی میوفته . همین طور هر دفعه که یه کی رو میکشه این کار براش راحت تر و راحت تر میشه . نصیحتم میکرد میگفت شاید فوق فوقش بعد از این که ترکت کنه یه 2 سالی بریزی بهم .اما یعدش میشی مثل من . به فکر انتقام میوفتی و دخترا رو بازی میدی به انتقام از اون . با دیدن اشکاشون ذوق میکنی . انگار اون اولیه جلوت واستاده داره گریه میکنه و کلی حرفای دیگه . . . رسما حالش ید بود .کارت دکتر صفایی همراهم بود بهش دادم پیشنهاد کردم یه سری بهش بزنه بد نیست . البته خدا عاقبت منشی دکتر رو به خیر کنه با این مراجعه کننده اما کلا فک کنم یه 100 جلسه ای کار داشته باشه . البته اگه به نظر دکتر روانی به نظر بیاد . . .

کار با حرفای این و اون و حتی خود عیال ندارم . من فقط ادامه میدم . سعی میکنم به این اتفاق که ممکنه خدای نکرده یه روزی بیوفته فکر نکنم اما واقعا اگه این اتفاق بیوفته اول کاری که میکنم اینه که یه بلیط اتوبوس میگیرم میرم مشهد پیش امام رضا . فقط میدونم میرم اونجا میشینم . دیگه این که بعدش چی میشه رو نه مدونم نه برام مهمه !

بیخیال ! بیایید حرفای خوب خوب بزنیم . به خودمون امید بدیم . جوونم نا سلامتی . درسته هرکی میبینه منو سنم رو یه 5 -6 سالی بالاتر میگه اما خودم که میدونم جوونم . بله . . .

عیال ان شا الله گوش شیطون کر ، چشم حسود کور ، قراره قراره اگه همه چی از شرایط آب و هوایی گرفته تا اوضاع خانواده جور باشه جمعه آخر برج بیاد تهران . اولش گفت تا 23 اردیبهشت میاد یه هفته پیش بعد من هول شدم رفتم لباس خریدم به خودم رسیدم بعد فرمودند که نه خیز . تا 5 خرداد . حالا با کلی چک و چونه قرار شد شاید 29 اردیبهشت تشریف بیارن . شما دعا کنید بیاد ! انقدر از خودم براش یه گودزیلا ساختم که فک کرده بود من از مجری برنامه سر طهری شبکه دو هم چاق ترم . همون که پیامک میخونه . بیشتر اصرارم برا دیدنش اینه که هم مطمئن بشم انقدری منو میخواسته که بیاد با این همه سختی هم این که یه چیزایی رو میخوام رو در رو ازش بپرسم . میخوام ببینمش و دهن همه رو ببندم . آخه هرکی از راه میرسه میگه ندیده عاشق شدی ؟ بعد میگم آره . مگه شما خدا رو دیدید که میپرسنیدش ؟ بعد دیگه حالا نگم اونا چی میگن بهتره . . .

جاتون خالی دو روز پیشا رفتم لباس گرفتم با مامان برای روز موعود . آدرس یه جایی رو گرفته بودم از بچه ها که انصافا هم لباساش خوب بود هم لباس گشاد برا من داشت . کلی تیپ کردم دیگه . توی عمرم اینطوری خرید موفق در لباس نداشتم . خیلی حال داد .مامان از دست بابا عصبانی بود فقط میخواست یکی باشه این حرف بزنه . منم کشیدمش بیرون این همینطور حرف میزد خودشو خالی میکرد منم هرچی میگفتم میخرید . آخر سر نگاه کرد دید او ه ه ه ه ! چند اودلار برام خرج کرده . خیلی حال داد . البته کسری میگه تو تیپت هچل هفته ! اما من میخوام خودم باشم . بذار اگه عیال جور دیگه ای دوست داره راحت باشه توی تصمیم گیریش . این طوری خیلی بهتره . . .

ای کنکور ! ننگت باد که آینده من دست توست . به خدا سوگند اگر عیالم را بگیری نابودت میکنم پیش از آنکه برداشته شوی . . . پس حواست را جمع کن !

بابام خیلی آدم خوبی بود و ما نمیدونستیم ها . جون حاچی خیلی داره راه میاد باهام . زنگ میزنه جدیدن بهم در طول روز . امیدواری بهم میده . از وقتی که خودم بهش اس ام اس دادم و همه ماجرای عیال رو براش تعریف کردم خیلی عوض شده . خیلی حامی نشون میده خودش رو . انصافا توی این دنیای کوچیک اطرافیان من فقط 3 نفر رو میشناسم که باهام رو راستن . یکی خدا . یکی بابام . یکی عیال . روی حرف و وعده و وعید بقیه نمیشه جساب باز کرد . . .

آخ خیلی وقت بود این طوری چشمه نوشتنم فوران نکرده بود . بپایید سیل نبرتتون !

مامان هم خیلی نرم شده . میگه این اتفاق الهی بود که خدا تو رو نجات بده و سر عقل بیای . جالبه . داشت میرفت سفر بهم گفت براش سوغاتی چی بیارم ؟ جالبه . واقعا خدا اگه بخواد اتفاقی بیوفته اگه کل دنیا و آخرت جمع بشن برا نشدنش کاری نمیتونن بکنن . کاش خدا همین طوری کاری کنه کنکور هم به خیر بگذره . . .

مهندس میگه اگه از آلان هم چیری نخونی و بری سر جلسه کنکور دانشگاه آزاد قبول میشی.انتخاب اولم عمران تهران مرکزه . رشته و شهر خوبه اما خب آزاده دیگه . نمیشه موقع خاستگاری سینه سپر کنم بگم دارم اونجا درس میخونم . واسه سراسری هم اما امتحانای 3 -4 سال اخیر رو زدم خیلی آسون بود . فوقش عمران نشد یه چیز دیگه میزنم که تهران قبول بشم . مهندس میگه اگه خوب بخونی و از همین الان همت کنی هم قبولی واسه عمرانش اما خدایی رفتم تحقیق دیدم ریاضیات عمران یه کم زیادی سخته . واسه مکانیک یا برق آماده ترم چون فیزیکم خیلی خوبه . خدا رو چه دیدی شاید کنکور فیزیکش رو 100 زدم . . . خدا بخواد میشه .

شام . شام چه کار کنم ؟ وای وای . . .

امشب تنهام . اولین شبی نیست که توی یه خونه 120 متری میخوام شب تنها بخوابم اما امشب زده به سرم میخوام همه چراغ ها رو خاموش کنم و بخوابم . تاریک تاریک تاریک . یادش بخیر . یه زمانی از تاریکی میترسیدم اما الآن بهم آرامش میده . خانوم رواشی (معلم دبستان) بهم میگفت تاریکی آرامش بخشه من اون موقع نمیفهمیدم چی میگه . الان درکش میکنم ولی . احیانا اوشون هم عاشق بودن اون زمان . ایشا الله که رسیده باشن به مقصودشون . . . ایشا الله ما هم برسیم به معشوق و مطلوب و زندگیمون . . . همگی بگید ایشا الله ایشا الله ! آفرین ! آفرین !

خب ! تا دیگه قبض تلفن غوغا به پا نکرده ما بریم . آخه با دایال آپ تشریف اوردم خدمتتون . ای دی اس ال قطعه 7 ماهه . . .

دعام کنید . من و عیال رو دعا کنید!

التماس دعا - یا علی

نظرات ()



خریدارم بلا را !
نویسنده: محمد مهدی متولیان - یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٠

 

بسم الله النور

 

سلام

 

دو روز پیشا بود رفتم کافینت بنوییسم اما انقدر حالم گرفته بود که نشد . یعنی هی نوشتم و هی پاک کردم . نمیدونستم چی باید بگم . رفته بودم پیش مشاور . باهاش راجع به عیال حرف زده بودم . یه کم زیادی اعتماد به نفس ندارم . دلیلش رو نمیدونم . فقط میدونم خودمو خیلی ریز میبینم و نا توان . شاید واقع بین باشم . به هر حال مشاور راهنمایی کرد که آزادش بذار عیالت رو . بذار اگه کس دیگه ای رو میخواد و خاستگار از تو بهتر داره آزاد باشه برا تصمیم گرفتن . میگفت اگه دوستش داری نباید بدبختش کنی . میگفت اگه دوستش داری نباید از تصمیم احتمالیش ناراحت بشی . میگفت اگه رفت دیگه اخر دنیا نیست . میگفت این غلطه که تو همه زندگیت رو روی اون سرمایه گذاری کردی . میگفت اگه دوستش داری آزادش بذار . بدبختش نکن . میگفت تو خیلی لگام گسیخته داری میری جلو . میگفت و میگفت و میگفت و بعضی حرفاش مثل پتک به سرم فرود میومد . تصمیم گرفتم یه بار برا همیشه خودم و عیال رو راحت کنم و مطمئن بشم ازز همه چیز . بهش گفتم آزادی میخوای برو میخوای نرو اما نرفت . اگه رفته بود الان شاید من هم جای دیگه ای بودم و مسیر زندگیم عوض شده بود . اما به هر حال اون الان هم آزاده . اون همیشه آزاده که بهترین تصمیم رو برای زندگیش بگیره . من کی ام اصلا ؟ اون خیلی راحت تر و بهتر و خوب تر از من ها رو میتونه انتخاب کنه . میتونه بهترین زندگی ها رو داشته باشه . درسته که برای من زندگی بدون اون جهنمه اما اگه بدونم خوشحال و خوب داره زندگی میکنه این جهنم برام قابل تحمل تر میشه . حتی یک لحظه بدون اون رو حتی نمیتونم تصور کنم . دنیا رو نمیخوام بدون اون . مشاور میگفت از کجا انقدر مطمئنی که اونم انقدر بی کله تو رو دوست داره و میخوادت ؟ بهش گفتم دلم میگه . حسم میگه . یه چیزی توی دلم بهم میگه که اون هم منو میخواد . اگه نمیخواست و دوستم نداشت خب تا حالا رفته بود . اولا کسی نمیتونه انقدر بی رحم باشه که منو این مدت بذاره سر کار و بازیم بده دوما کارایی که کرده و اطلاعاتی که داده نشون میده که سر کاری نیست و اونم دوستم داره . . . بعدش مشاوره نشست 2 ساعت داستان حسین کرد شبستری رو برام تعریف کرد که اره دخترا فلانن و بهمانن و دایناسورن و ای جوریه و اون جوریه منم اخر سر برگشتم بهش گفتم گیریم همه حرفای شما درست و من کلا سر کار باشم . مهم اینه که من الان دارم کار درست رو میکنم . من دارم با صداقت و درستی میرم جلو . به فرض محال اگر هم سر کار باشم اونه که ضرر میکنه نه من ! خلاصه که داستانی بود 2 روز پیش و کلا غلط بزرگی کردم و عیال رو خیلی اذیت کردم و خودمم پشیمون شدم که چرا من به حرف این مشاور گوش دادم . خب درسته که مشاوره اما خب دلیل نمیشه همه حرفاش درست باشه و حکم بی تبدیل الهی . . .

 

مهم اینه که الان هست و باهام مونده و من باورش دارم . فقط خدا کنه که توی این 7-8 ماهه که دارم خودم رو میسازم برا داشتنش کس دیگه ای . . . بیخیال . خدا بزگه . ایشا الله که اتفاقی نمیوفته . هر چی خدا بخواد . خدایا این حاج خانوم رو از ما نگیر که تا ابد نوکرتم . . .

 

یه کم ترس از کنکور و آینده و کار و بار و ایین چیزا افتاده به جونم . نمیدونم باید با این ترس چکار کنم . به خدا پناه بردن خوبه اما وقتی آبرویی پیشش داشته باشی . اگه آبرو داشتم پیشش که اصلا ترس سراغم نمیومد . اصلا این درسته آدم بگه ترسیده یا نه ؟ به نظر من که این خودش یه جور شجاعته . اما نه . عیال که خوشش نیومد . بیخیال . حالا اینجا به شما میگم ترسیدم که دیگه جلو عیال و جای دیگه نگم . البته به عیال گفتم که خیر سرم یه کم دلداریم بده و آرومم کنه اما خب ظاهرا اوضاع جور دیگه ای پیش رفت و پرده بی آبروییم پاره تر شد پیشش . . .

 

امروز دیگه انقدر دلم برا نوشتن گرفته بود که کامپیوترم رو که 7 ماهه جمع کرده بودم رو پهن کردم و شروع به نوشتن کردم . آخه نه حس و حال و وقت کافی نت رفتن بود نه مایه تیله اش . . .

 

مامان به سلامتی یه چند روزی میشه خونش رو فروخته . ایشا خدا بخواد همین روزاست که شیرینی ما رو هم بده و ما یه بریز و به پاش اساسی واسه خودمون بکنیم . تقریبا از زمانی که به دوران نیمه متاهلی ورود پیدا کردم دیگه فرصت نشده بریز و بپاش داشته باشم . آخه آدم باید تمرین کنه زندگی متاهلی و صرفه جویی رو . . .

 

عیال میخواست بیاد تهران اما خب برنامه هاش جور نشد . ما هم که هم لباسامون داره به تنمون میپوسه هم موها و ریشامون غوغا به پا کرده . اگه قبلا حاجی به نظر میرسیدم حالا هرکی منو توی خیابون ببینه فک میکنه درویش شدم . هم خرقه پوسیده به تن دارم هم ریشام بلند شده . امروز صبح که پا شدم به آیینه نگاه کردم یاد صدام حسین افتادم وقتی آمریکایی ها رفته بودن از توی غار پیداش کرده بودن و ریشاش و موهاش بلند شده بود . . . مالی نیست . امروز و فردا میرم پیرایشگاه بعدش هم میرم سراغ لباس . البته زیاد که بیرون نمیرم و زیاد هم واجب نیست اما خب حالا بازم یه کم صبر میکنم بینم عیال کی تشریف میاره . . .

 

میگم این جوونا هم خوب حال میکنن ها . جمعه که میرم امتحان بدم سر هرر کوچه یه دختری واستاده منتظر دوست پسرشه بیاد دنبالش برن گردش و تفریح به قول خودشون . البته خب کارشون درست نیست صد درصد اما ما هم بدمون نمیاد بریم با عیال گردش . حالا کو تا قسمت بشه او ه ه ه ه ه ه ه ه . مونده هنوز . صبر بایدم . شاعر میگه :

 

آمدیم عشق را به صبوری به سر بریم

 

هر روز صبر کمتر و بی قراری بیشتر . . . یا شاید هم عشق بیشتر . یا هردو

 

خلاصه جونم براتون بگه باید یه همت جدی به کار ببندم که خواستنی بشم . هم تو درسا هم لاغری هم کار و هم اخلاق و کلا همه جوره باید یه تلاشی بزنم به بدن . . .

 

خیلی بده بزرگترین راز های زندگیت رو به عزیز ترین آدم زندگییت بگی و اونوقت اون کوچک ترین اتفاقات معمول زندگیش رو از تو پنهون کنه . این طوری یه کم آدم سر خورده میشه و گاهی به سرش میزنه توی رفتارش تغییر ایجاد کنه

 

شاید من دارم باز هم اشتباه میکنم . نه . حتما من دارم باز هم اشتباه میکنم. . .

 

خب دوستان . جونم براتون بگه ظاهرا فردا روز معلمه و من هم خیلی دلم برا همه معلم های خاتم تنگ شده . کاش میشد برم و دست تک تکشون رو ببوسم . اقای اکبری . اقای قاضی نظام . اقای جواهری پور . . . وای خدا جون کاش سال اول دبیرستان نمیرفتم سر کلاس المپیاد که بعدش اون اتفاقا بیوفته و بزنم بیرون از خاتم . وای خدا حیف که از دست دادم اقای اکبری و شوخی هاش رو . حیف که از دست دادم پشت اقای جواهری پور و قاضی نظام نماز خوندن رو . حیف که از دست دادم لذت فوتبال بازی کردن رو به روی علی آقا رو . حیف و دو صد افسوس که بد موقعی سر لج افتادم با خودم و خانواده . بعد فوت مامان بزرگ نمیدونم چی شد که اونطور بهم ریختم فقط میدونم اگه s اون موقع توی زندگیم بود اونطور زنجیر پاره نمیکردم و از خاتم نمیزدم بیرون . باز هم خدا رو شکر که این فرشته نجات رو فرستاد و نداشت بیشتر از این توی باتلاق های بدبختی فرو برم . . .

 

گاهی بدجوری دلم برای اقای اکبری تنگ میشه و میخوام برم پیشش . اما وقتی یاد نگاها و رفتار های اون روز آخرش میوفتم روم نمیشه برم به سمت خاتم . شاید اگه اون روز به جای آقای جواهری پور آقای اکبری باهام حرف میزد برمیگشتم و میموندم . حیف . حیف . . .

 

شاید این که آدم اشتباهاتش رو قبول کنه یه شجاعت باشه . اما شجاعت یا ترس من میخوام بگم و داد بزنم که اشتباه کردم از خاتم زدم بیرون و جواب محبت ها و دلسوزی های خاتمی ها رو با رفتنم . . . اشتباه بود

 

بیخیال ! زندگی فسانه ای بیش نیست . این هم بگذرد. . .

 

خب دیگه جونم براتون بگه دلم خیلی برا عیالم تنگ شده . الان که سر کلاسه احتمالا . مجبورم صبر کنم تا خودش بیاد و بزنگه . فعلا میرم تا بعد . میام حتما باز هم پیشتون . مواظب خودتون باشید . من و عیالمم دعا کنید . دعا کنید که خدا دست نا لایقم رو بگیره . . .

 

اگه کسی این وبلاگ رو میخونه که اقای اکبری رو میبینه از طرف من بهش بگه :((روزتون مبارک . کاش بودم خودم بهتون میگفتم اینو . . . ))

 

دیگه رسما یا علی ما هم بریم به درسامون برسیم . . .

 

نظرات ()



تصمیم !
نویسنده: محمد مهدی متولیان - جمعه ۱۳٩۱/٢/۸

بسم الله النور

سلام به همگی

توی این زندگی و این 6 ماهه متوجه شدم عشق با دوست داشتن زمین تا اسمون فرق داره . عشق یعنی هوس . یعنی خواستن . یعنی اونی که دلت میخواد . یعنی بگی اون فقط و فقط برا منه نه برا کس دیگه ای اما دوست داشتن یعنی بگی فقط میخوام اون کاری رو بکنه که خودش میخواد و خودش دوست داره . یعنی اگه سر سفره عقد با کس دیگه ای نشست ناراحت نشی . یعنی  اگه یه روز ترکت کرد نفرینش نکنی . یعنی ادامه دادن این زندگی لعنتی حتی بدون اون . این میشه دوست داشتن . این میشه محبت . این میشه مهربونی . این از عشق چندین پله بالاتره . نمیگم به این مرحله رسیدم . ادعایی هم ندارم . فقط میدونم که اگه به خاستگار دیگه ای بله بگه ازش ناراحت نمیشم و فقط آرزو میکنم خوشبخت بشه . فقط میخوام اون . . .  سخته . خیلی هم سخته . از سخت هم سخت تره . ولی من مرد روزای سختم

وای خدا داغونم . یک ساعته هی تایپ میکنم هی پاک میکنم از اول شروع میکنم . دیگه نمینویسم . بیخیال . یا علی تا ابد

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »